تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

واقعاً کدام آوینی؟

در کنار تصویر "رسمی" آوینی، که همان تصویر منفعل، گل و بلبلی، خوش تیپ، هنرمند متعهد و ... است، تصویر دیگری وجود دارد که اگر نگویم بیشتر، به همان اندازۀ تصویر رسمی، معوج، تحریف شده و دروغین است. برسازندگان این تصویر دوم که بعضاً به دلیل انتساب به شهید بزرگوار در جایگاه خود بسیار قابل احترام هم هستند، به نوعی از موضع و جایگاه "صاحبان انحصاری حق تفسیر" سخن می­گویند. موضعی که با هیچ مبنا و منطقی موجه نیست.

در این تصویر، که نسخۀ اولیه آن در مستند "مرتضی و ما" رونمایی شد، ما با آوینی روشنفکر و غیر حزب اللهی مواجهیم! فقط برای اینکه ناسازگاری عبارتی چون روشنفکر، با تعابیر صریح شهید، خیلی توی ذوق نزند، با لفظ مبهم «نو اندیش» جایگزین می­شود. آوینی کیست؟ "نو اندیشِ معترضِ اهل گفتگو"یی که کلاً معتقد بوده سینما خیلی چیز مهمی است و هیچکاک استاد است و یک دشمن اصلی هم داشته و آن هم روزنامۀ کیهان است! ویژگی اصلی این آدم نه بسیجی بودن و حزب اللهی بودن (آن­گونه که خودش مکرر نوشته و اصرار داشته که "پرچم حزب الله از صفحات نشریه­اش بیرون بزند") بلکه این است که آدم با شهامتی بوده و تجربۀ خاص خودش از زندگی را داشته و همین! معنای قسمت آخر را اگر بشکافیم یحتمل این است که سید مرتضی آوینی، صرفاً آدم ماجراجو و ناآرامی بوده است که شهامت دست زدن به تجربه­های مختلف را داشته و در یک مقطعی فضای روشنفکری هنری و هیپی­گری و سیبیل نیچه­ای برایش جذاب می­شود و آن را تجربه می­کند و بعد در یک مقطع دیگر خدا و اسلام و بسیج و ... و تجربه­ای دیگر. لابد اگر حیات او تداوم می­یافت، فی المثل چند وقتی هم روشنفکری دینی سروشی-ملکیانی را تست می­کرد (بگذریم از اینکه او در همان نخستین سالها منتقد سفت و سخت سروش و قبض و بسط بود) و بعد هم شاید عرفان پائولو کوئیلو  را! پس آوینی حزب اللهی یک حادثه و لحظۀ خاص است. تجربه­ای است که در زمان خاصی دست داده و تمام شده و پی کارش رفته است! دیگر هم بحث از «تداوم راه شهید آوینی» را متوقف کنید!

در این تصویر، سلوک متعالی شهید آوینی به حد "تجربه­های مختلف" تنزل می­یابد. برخی ویژگی­ها و رخدادهای خاص برجسته می­شود و برخی از مهم­ترین مسائل در تاریکی فرو می­رود. بعضی گزاره­های درست، در زمینه­ای به کار می­رود که از هر گونه معنی درست تهی می­شود. نواندیش بودن شهید آوینی یعنی چه؟ در فضای میان ذهنی خوانندگان سایت خبرآنلاین، آیا کسی که معتقد بوده است که «ما باید با جسارت بگوییم که حکومت دینی با دموکراسی سازگار نیست و از عرف رایج جهانی و روشنفکری هم نهراسیم»1، نو اندیش است؟ نویسندۀ مقالۀ «تحلیل آسان»2 چطور؟

البته شهید آوینی معترض بود. اما معترض به چه؟ باز هم تکرار می­کنم، در فضای ذهنی خوانندگان سایت کذایی اینکه فلانی معترض بود چه معنایی را به ذهن متبادر می­کند؟ یعنی به شورای نگهبان معترض بود؟! نسبت به عزل آقای منتظری مسأله داشت؟! منتقد ورود سپاه به عرصۀ سیاست بود؟! آیا این نوع روایت آوینی صادقانه است؟

اگر آوینی معترض بود، که بود، طرف اعتراض او  چه کسانی بودند؟ جز جریان­های تجدیدنظرطلب فکری و روشنفکران مدعی و البته مدیریت فرهنگی که فضا را در اختیار روشنفکران قرار داده بود و به آنها باج می­داد؟ طرف دعوای آوینی خاتمی و سروش و بهشتی و انوار و مهرجویی و مخملباف و آدینه و گردون و کیان نبودند و فقط کیهان نصیری بود؟! دوستان از بس این گزارۀ مضحک را این طرف و آن طرف تکرار کرده اند که گویی دیگر منشأ توهم خودشان هم شده است.3

این شیوه از روایت آوینی، از جهت گزینشی بودن و متناسب با موضع حال روتوش کردن کسی که دیگر نیست، چه تفاوتی با آن تصویر رسمی که این همه به آن دشنام می­دهند، دارد؟ روشن است که این عزیزان حق دارند موضع خاص خودشان را در دوران حال داشته باشند. حق دارند که مثلاً –به همین معنای رایج این روزها- معترض باشند. درست است که انتساب به شهید آوینی ممکن است میراثی باشد که تبعات و محدودیت­های خاصی را بر وارث تحمیل کند. اما احتمالاً صرف نظر کردن از این میراث و به راه خود رفتن  بهتر باشد تا برساختن تصویری روتوش شده و "شیر بی یال و دم و اشکم" از آن.۴


۱- نقل به مضمون از کتاب آغازی بر یک پایان، مقالۀ «پروستاریکای اسلامی وجود ندارد»

۲- عنوان مقالۀ مهمی است از شهید آوینی که در پاسخ به مقاله­ای از مسعود بهنود نوشته شده و در مجموعۀ حلزون­های خانه به دوش موجود است. بخشی از مطالبش را اینجا ببینید.

۳- در این باره پیشنهاد می­کنم یادداشت جالب حسین درخشان را هم که چند سال پیش نوشته شده است بخوانید.

۴- به عنوان یک مرید و علاقه مند کوچک مرتضای بزرگ این مطلب را نوشتم. بدون ذره ای تعارف، خود را خاکسار و کوچک همۀ خانواده های معظم شهدا میدانم. امیدوارم که دغدغه مندی یک مرید کوچک نافی این خاکساری و حرمت تلقی نگردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 18:58  توسط سجاد صفار هرندی  | 

در دفاع از جبهه مختلط اصولگرایان

مشارکتی معکوس (!) در موج وبلاگی "نه به رأی لیستی"

در انتخابات جمعه به صورت غیرلیستی رأی می­دهم یا به تعبیر خوب حاج حسین به جبهه مختلط اصولگرایان رأی می­دهم. البته این غیرلیستی رأی دادن از سر ناچاری است. به دلیل اینکه لیست قابل دفاعی وجود ندارد که بشود دست گرفت و به دیگران هم توصیه کرد. احساسی که در پست قبل توصیف کرده بودم، با انتشار لیست­های انتخاباتی دو طرف به شدت تشدید و تعمیق شد.

لیست جبهه متحد اساساً یک لیست سهمیه بندی شده است؛ لیست مجمع الاحزاب و القبائلی است که اقتضائات شکل­گیری چنین مجمعی به آن شکل داده است. لیستی است که در آن قرار است هر کس سهمیه­اش را بگیرد و راضی باشد. چیزهایی هم که درباره فهرستی از شاخص­ها و نظام نمره دهی بر مبنای آنها گفته می­شد، حقیقتاً شوخی است. یعنی ما باید باور کنیم که در این نظام ارزیابی –مثلاً- دکتر محمد سلیمانی نمره نیاورده است؟!

لیست جبهه پایداری هم که ...! من واقعاً بنا ندارم در این روزهای آخر انتخابات وارد فضاهای کدورت­زا بشوم. ملایم ترین چیزی که دربارۀ لیست پایداری می­توان گفت این است که این لیست "کوته نظرانه" بسته شده است. تصور این­که این نوع از کوته­نظری بخواهد بر فضای سیاسی کشور حاکم شود و خود را جریان خالص و میراث­دار سوم تیر و نه دی هم بنامد، خیلی آزار دهنده است.

از این رو، به نظرم باید به طور مختلط رأی داد. به ترکیبی از خوبان دو لیست. با حذف ساکتین فتنه، انکار کنندگان انحراف، باعثین شکاف و نقار بچه­های حزب اللهی و آنانی که فاصلۀ لازم را با "تکیه گاه فتنه" ندارند و آنان که جز یقه­درانی و شلوغ­بازی در مجلس کاری ازشان بر نمی­آید. چیزی شبیه به این یا این لیست، که البته من شخصاً با چهار یا پنج موردشان اختلاف نظر دارم.

همان ابتدا گفتم که غیر لیستی رأی می­دهم اما از سر ناچاری! من حقیقتاً این فضیلت و تقدسی که دوستان دارند برای رأی دادن غیر لیستی می­تراشند را قبول ندارم. به این چند دلیل:

1-      اساساً رأی دادن برای پیشبرد یک ارادۀ سیاسی است. ما باید تلاش کنیم تا آن جریان که صحیح است و به مصلحت انقلاب است، رأی بیاورد. (البته نه به هر قیمتی) سوء تفاهمات و سطحی­گری­های عجیبی این روزها فضای ما را انباشته است. یکی هم این است که گویی بعضی دوستان تکلیف­گرایی را در معنایی نزدیک به رفع تکلیف می­فهمند! یعنی اینکه بدون تأمل و توجه به نتایج، به صورت دیم، کاری بکن و بعد هم بگو که ما به تکلیف عمل کردیم. این به ابتذال کشاندن آموزۀ اصیل امام (ره) است. معنای مکلف بودن ما به تکلیف این نیست که ما دغدغۀ نتیجه را نداشته باشیم. از قضا باید به نتیجه فکر کرد، و بر مبنای آن تکلیف را انجام داد. حال اگر هم نتیجه محقق نشد، از آنجا که به تکلیف عمل کرده ایم، جای پشیمانی و احساس خسران نیست.

2-      رأی دادن به صورت غیر لیستی در شرایط فعلی و واقعی که بر رأی­دهی عموم جامعه حاکم است، به معنای از اثر انداختن رأی خود است. به ویژه در شرایطی که پارۀ دیگری در جامعه، یعنی اصلاح­طلبان، به صورت منسجم لیستی رأی می­دهند. (البته می­پذیرم که در انتخابات پیش رو، شرایط تا حدی متفاوت است) در این وضعیت، این­که به بهانه رأی به اصلح، آرای امت حزب الله پراکنده شود، حاکی از نوعی تحجر در فهم معنای اصلح است. لیستی رأی دادن شیوه­ای عقلایی است برای انباشتن آرای کسانی که با هم در کل هم­فکر و هم­نظرند.

3-      به فرض که بگویند: خب! کاری کنیم که همه غیرلیستی رأی بدهند تا چنین وضعی که می­گویی پیش نیاید. اولاً چگونه می­توان دیگران را الزام به کاری کرد؟ ثانیاً چنین امری نیاز به نوعی پیشفرض یا پیش زمینه دارد. رأی دادن غیر لیستی وقتی موجه می­شود، که همۀ انتخاب کنندگان به لحاظ سیاسی پیگیر، مطلع و صاحب تحلیل باشند که روشن است فعلاً و عملاً چنین نیست. حتی مطلعین و صاحب تحلیل­ها نیز ممکن است همۀ افراد مناسب را نشناسند. در این حال، آنان نیز ناچار از اعتماد به تأیید دیگران هستند و این همان نقشی است که لیست می­تواند ایفا کند. البته ممکن است با نوعی سبکسری و بی خیالی رفع تکلیفی، به عنوان اینکه «من نمی­شناسم» به سه نفر رأی بدهند و بیست هفت امکان انتخاب خود را بسوزانند!

4-      از سوی دیگر، کسانی که با استدلال انتخاب اصلح، دم از غیر لیستی رأی دادن می­زنند، احتمالاً متوجه توابع و نتایج منطقی حرف خود، اگر به طور جدی دنبال شود، نیستند و عملاً نمی­توانند هم بدان ملتزم باشند. چون اگر این نوع نگاه را جدی بگیرند، می­بایست تحقیق مبسوطی در مورد سوابق، تعهد و تخصص هر یک از –مثلاً- 500-600 کاندیدایی که در تهران وجوددارد، انجام دهند و بعد طی یک مقایسۀ کامل و دقیق رتبه بندی (رنکینگ) آنها را مشخص کنند و بعد سی نفر اول را انتخاب کنند. نه اینکه از میان لیست­های مشهور چند نفری را انتخاب کنند و دلخوش باشند به انتخاب اصلح؟! از کجا معلوم که اصلح آن معلم بی نام و نشان یا آن کارمند مخابرات یا ... نباشد؟ کی تحقیق کرده؟ پس بسم الله! بروید تحقیق را شروع کنید و بعد هم غیرلیستی رأی بدهید.

5-      لیستی رأی دادن به معنای بردۀ لیست شدن نیست. فرد می­تواند در عین همراهی با شاکلۀ کلّی لیست، اگر در مورد عدم صلاحیت فردی از آن اطمینان دارد، به وی رأی ندهد. یا بالعکس، اگر صلاحیت بالایی در فردی خارج از لیست می­بیند وی را اضافه کند. نگارنده با وجود آنکه طرفدار لیستی رأی دادن است، هیچگاه به هیچ لیستی به طور کامل رأی نداده است. مثلاً در انتخابات مجلس هشتم نیز به آقایان عباسپور و بادامچیان رأی ندادم.

6-      مسألۀ آخر این است که اگر از ترکیب یا شیوۀ بسته شدن لیست جریانی که به آن تعلق داریم، گله مند هستیم (که خیلی اوقات هم به حق است) دلیلی ندارد اصل لیست و لیست بستن و لیستی رأی دادن را که امری عقلایی است، زیر سؤال ببریم. راه درست آن است که به تقویت و توانمند سازی بدنۀ جریان بپردازیم تا بهتر بتواند پیام­های خود را به رأس برساند.

این مطلب در پاسخ به دعوت برادر وحید اشتری از حقیر برای مشارکت در موج وبلاگی "نه به رأی لیستی" نگاشته شد. به نظر شما، این مطلب واقعاً در موج مذکور مشارکت می­کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 1:37  توسط سجاد صفار هرندی  | 

زخم بی بهبود

صحنه کنونی سیاست در دیار ما شدیداً مبتنی بر مناسبات قبیلگی است و این را آدم وقتی می­فهمد که با هیچ یک از قبایل موجود نتواند به طور جدی همدلی و همفکری احساس کند. چند وقتی است که چنین احوالی دارم.

برای چون منی، تکلیف با فتنه و اصلاح طلب­ها و انحرافی­ها و رفسنجانیست­ها و حتی با راستی­ها مشخص است. با بچه­های جبهه پایداری تا حد زیادی همدلم ولی وقتی حرفهایشان را (مثلاً همین جزوه­ای که اخیراً صدا کرده) می­خوانم، می­بینم که همفکر نیستم. حرفهایشان درست و غلط و مشکوک و افراط و تفریط و ... را در هم پیچیده و معجونی است که آدم در مقابلش می­ماند چه باید بکند! بعضی کسانی که در رأس هستۀ تصمیم­گیر پایداری قرار گرفته اند، نه این که آدم­های بدی باشند! نه! ولی فاقد عنصر مهمی به نام "تعادل" هستند. اشکال کوچکی نیست. حقیقتاً آدم دلش نمی­آید که سکان هدایت جریانی به عظمت و عمق "جریان سوم تیر" در دست این برادران باشد با این مشی و خصلت­ها و سلیقه­ها! زمانی نوشته بودم که احمدی نژاد دیگر نمایندۀ سیاسی ما نیست و ما باید به دنبال نماینده سیاسی جدیدی بگردیم. جبهه پایداری می­توانست این نماینده باشد. امّا ... جبهه پایداری جبهه نشد، محفل شد. سوم تیر بزرگ­تر از آن است که زمامش به دست یک محفل بیافتد. و البته تنها نقطۀ روشن حضور علامه مصباح است که طبیعتاً حضوری است نظارتی و ارشادی. خطر این است که هزینه این سلیقه و منش از سرمایۀ اعتبار ایشان پرداخته شود و ...

از سوی دیگر، به نظرم می­رسد رفقای رهپویانی-ایثارگرانی الان مواضع عمدتاً درستی دارند. شاید بتوانم بگویم با آنها همفکرترم ولی ... خب! همدل نیستم. بی تعارف چون «سوم تیری» نیستند. این اشکال کوچکی نیست.

هر دو گروه به شیوه­ای که فقط تداعی­گر عصبیت­های قبیلگی است، با یکدیگر خصومت دارند. خصومتی به شدت ناموجّه و بی معنا. و این خصومت را به شیوه­ای مشابه اعمال می­کنند. متلک­های متقابل جهان و رجا به هم را ببینید! این آن را متهم می­کند به توهین به ایت الله مهدوی کنی و درباره اخلاق سیاسی خطابه می­دهد، در حالی که جزوۀ کذایی حرف بی­ربط کم ندارد ولی هیچ جایش توهین به آقای مهدوی نیست. آن این را متهم می­کند به توهین به علامه مصباح. در حالی که نامۀ کذایی هم با این که نوع انتشارش در رسانه­های دوستان صادقانه نیست و پنهان شدن در پشت نام دانشجویان دانشگاه­های تهران خیلی بیمزه است (در حالی که اظهر من الشمس است که فضای دانشجوهای حزب اللهی با جبهه متحد سازگاری ندارد و بیشتر گرایشش به پایداری است)، اما به هیچ وجه توهین به استاد مصباح نیست.

این آن چیزی است که آدم را کلافه می­کند.

ممکن است کسی بگوید: حالا که چی؟ خب با هیچ کدام همدل و همفکر نباش! چه مرگت است؟!

شاید دوستمان راست می­گوید. اتفاقاً چنین موضعی در عرصه سیاسی داشتن خیلی باکلاس است: با هیچکس نبودن و از یک نقطه برج عاج همه را "نقد درون گفتمانی" کردن! ولی بدبختی اینجاست که من اصلاً به ایفای نقش روشنفکری و –به اصطلاح- نقد درون گفتمانی (؟!) معتقد نیستم. کاری که باید کرد "عمل سیاسی انقلابی" است. عمل سیاسی انقلابی را از برج عاج نمی­توان انجام داد. باید درون جریان بود.

این­ها که تا حالا نوشتم، همه حاشیه روی بود برای اینکه برسم به متن. انگیزه اصلی که باعث شد این وبلاگ به روز شود پرسشی است که در ادامه می­آید.

***

من اینجا کاری به این ندارم که حرفهای آقای افروغ در آن برنامه تلویزیونی درست بود یا نه؟ و نیز به اینکه اگر مشکلی در کار بود به محتوای حرفها بر می­گشت یا به لحن و شیوۀ بیان آنها یا به سوابق و مواضع گوینده؟ من فقط می­خواهم از برادران جهان نیوزی که راه به راه مطلب زدند در ستایش از سوابق افروغ و درستی و صحت مواضع او و این که چقدر آزاد اندیشی خوب است و ...، یک سؤال بپرسم. سؤال را برای این نمی­پرسم که جواب بدهند، برای این می­نویسم که اگر احیاناً اینجا را می­خوانند فقط به آن فکر کنند.

اگر همین مواضع، با همین لحن و در همین برنامۀ تلویزیونی، نه توسط آقای دکتر عماد افروغ که توسط ... (حالا نمی­گویم علی اکبر جوانفکر که کلاً آدم بی­ربطی است!) مثلاً توسط استاد خوب مردم شناس ما، آقای دکتر ابراهیم فیّاض گفته شده بود، رفقا با آن چه معامله­ای می­کردند؟ آیا باز هم بحث آزاد اندیشی به میان می­آمد؟ و سوابق انقلابی و بچه رزمنده بودن دکتر فیاض را یاد آوری می­کردند؟ یا خوراکش تیترهایی از قبیل «اهانت یکی از منسوبین جریان انحرافی به ولایت فقیه(!!)» و «تئوریسین جریان انحرافی در سیمای ملّی چه می­کند (!!!)» و امثال اینها بود؟ آیا تا فیها خالدون یکی دو مصاحبه­ای که او در حمایت از احمدی نژاد و مشایی کرده است، را در نمی­آوردید؟ آیا ...

من قصد ایراد اتهام ندارم. سؤالی کردم. امیدوارم اگر این سؤال متضمن چنین چیزی بود، به بزرگواری ببخشید. اما اگر امکانی برای تأمل فراهم کرد، ما را از دعای خیر فراموش نفرمایید.

پی نوشت: لازم است چون اشاره شد همین جا توضیح دهم که اتهام ارتباط با جریان انحرافی که بعضاً در افواه به آقای دکتر فیاض نسبت داده می­شود، با شناخت نزدیکی که از ایشان و سلوک و مواضع شان دارم، اتهام ناروایی است. البته بنده هم در مقام یک شاگرد پاره­ای از مواضع ایشان درباره حضرات را نمی­پسندم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 20:11  توسط سجاد صفار هرندی  | 

پرنسیپ

یا چرا نامه دعوت از دکتر توکلی را امضا کردم؟

برایم غیر قابل پیش بینی نبود که امضا کردن نامه دعوت از آقایان توکلی و نادران برای نامزدی در انتخابات، بخش وسیعی از دوستانم را دلخور کند. با این حال، حجم واکنش­هایی که طی دو سه روز اخیر، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، دریافت کرده ام، از حد انتظارم بیشتر بود. هر چند وهم برم نداشته که امضا کردن یک نامه توسط من اصولاً مطلب مهمی است، منظورم این است که خیال نمی کنم که آدم مهمی هستم! ولی می­خواهم از امکان وبلاگ برای طرح چند نکته در این مورد و توضیح موضعم استفاده کنم.

اول، باید اعتراف کنم که من متن نامه را در سایت­ها خواندم! آنچه که به صورت پیامکی امضایش کردم، صرف درخواست کاندیدا شدن توکلی و نادران بود. من هم برخی از تعابیر و گزاره­های متن نامه (به ویژه بند دوم) را نمی­پسندم. البته این به معنای پشیمانی یا عقب نشینی از اصل نامه نیست.

دوم، با وجود احترامی که برای آقای دکتر نادران قائلم، برای من دعوت از دکتر احمد توکلی موضوعیت داشت. در سالهای اخیر، چند باری که امکان حضور پای صحبت­های آقای نادران را داشته ام، فضای ایشان را در مجموع نوعی یأس و دلزدگی از کلیت فضای سیاسی می­بینم. در چنین شرایطی معلوم نیست بتوان تکلیفی برای فرد قائل بود.

سوم، به نظرم نبودن کسی چون احمد توکلی در مجلس خسارتی بسیار بزرگ است. تعبیری که درباره کمتر نماینده­ای می­توانم به کار ببرم. احمد توکلی (گذشته از اینکه مواضعش را بپسندیم یا نه) کسی است که به معنی درست کلمه نماینده است و به رسالت نمایندگی (قانون­گذاری، نظارت و مشارکت فعال در روندهای جاری مجلس) اهتمام دارد.

چهارم، من در اینجا نمی­خواهم به ویژگی­های مثبت آقای توکلی مثل ساده زیستی و پیشکسوتی وی در گفتمان عدالتخواهی و نقد سیاست­های 16 سالۀ پس از جنگ اشاره کنم. فقط قصد دارم به دوستانم که این روزها بسیار دم از آرمان­گرایی و فضای گفتمانی می­زنند، یادآوری کنم که آقای توکلی ویژگی­ای دارد که به اتکای همان باید کسی چون او را دو دستی چسبید. این ویژگی چیزی است که فرنگی­ها به آن میگویند "پرنسیپ". در میان چهره­های شاخص سیاسی اصولگرا زیاد نیستند کسانی که رفتار سیاسی خود را مطابق با اصولی کلی و نسبتاً منسجم تنظیم کنند. حضرات غالباً به اقتضای شرایط و اینکه چه بطلبد می­توانند معتدل، رادیکال، با بصیرت، مدرن، پست مدرن، تکنوکرات، فعال صلح طلب، فعال زیست محیطی (!)، فمینیست، سوپر حزب اللهی، لیبرال و ... باشند! در اواسط سال 86 در جلسه­ای با یکی از همین بزرگان شنیدم که می­گفت: «این چند صدایی که ضرغامی می­گوید چه صیغه­ای است؟! حرف حق یکی است. باید همان را طرح کرد ...» همین برادر در فضای فتنه چنان لیبرال و تکثرگرا و ... شد که بیا و ببین. اگر کسی فقط یک جلسه با دکتر توکلی صحبت کرده باشد می­فهمد که ایشان مجموعه اصول منسجمی دارد که در مورد هر یک از موضع­گیری­هایش که بپرسی، در نسبت با این منظومه توجیه و تفسیرش می­کند. از این جهت توکلی یکی از کسانی است که به معنای مصطلح کلمه، در سیاست رویکرد گفتمانی دارد.1

پنجم، به دلیل همین پرنسیپ بود که توکلی در فتنه پس از یکی دو موضع شتابزده و نادرست اولیه (مثل متهم کردن احمدی نژاد به خس و خاشاک نامیدن معترضان، در حالیکه وی چنین نگفته بود)، با صراحت به مقابله با فتنه پرداخت. سایت او (الف) بی تردید درخشان­ترین عملکرد را در پاسخ به شبهات مربوط به صحت انتخابات و روشنگری اذهان منتقدان داشت. در مقاطع بعدی او با شدت و غلظت به سران فتنه مثل موسوی و کروبی تاخت. از این جهت مقایسۀ وی با کسانی چون علی مطهری به کلی بی­وجه است.

ششم، روشن است که من آقای توکلی را معصوم و مبرا نمی­دانم. به نظرم ایشان در چند مورد از جمله شیوه و ادبیات تعامل با دولت نهم و سهمناک­تر از همه نامۀ کذایی به حسین موسویان اشتباه  کرد و بخشی از اینکه دفاع از ایشان در جمع بچه حزب اللهی­ها هزینه زیادی دارد، به این اشتباهات بر می­گردد. اما در این معامله آیا او فقط اشتباه کرد؟ آیا مسیری که پس از سوم تیر طی شد، بی نقص بود؟ به عنوان کسی که –اگر دوستان راه بدهند- خودم را سوم تیری می­دانم، فکر می­کنم که جبهه سوم تیر باید به گونه­ای تعریف می­شد که کسی چون احمد توکلی درونش قرار گیرد. چرا این اتفاق نیفتاد؟ چگونه بود که در دایره سوم تیر کسانی چون مرحوم کردان و محمدرضا رحیمی گنجیدند، امّا توکلی و زاکانی و ... جا نشدند؟ آیا در همه انتقاداتی که توکلی و امثال او در آن سالها مطرح می­کردند، حق با احمدی نژاد بود؟ آیا تعریف احمدی نژاد به عنوان "قسیم نار و جنت" صحیح بود؟ٌ! این­ها پرسش­هایی است که نمی­توان نادیده­شان گرفت.


1-      زمانی من فکر می­کردم که دکتر احمدی نژاد هم چنین سیاستمداری است. نمی­دانم اشتباه می­کردم یا احمدی نژاد تغییر کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 23:46  توسط سجاد صفار هرندی  | 

روز خدا

 این فقط جمعیت عظیم و به تعبیری بی­سابقه (پس از اجتماعات تاسوعا و عاشورای سال 57) نیست که راهپیمایی نُه دی را از اجتماعات مشابه آن مثل راهپیمایی­های سالگرد 22 بهمن یا روز قدس جدا می­کند. حتی خودجوشی و خلاقیتی که حاضران در ساخت شعارها و نشانه­های آن روز به کار برده بودند، نیز اصلی­ترین تمایز نیست. این خود نشانه و ظهور تمایز مهم دیگری است که در این نوشته کوتاه سعی دارم به آن بپردازم. خلاصه کلام را می­توان اینگونه فشرده ساخت: راهپیمایی­هایی از قبیل 22 بهمن و روز قدس چیزی از جنس مناسک هستند، ولی نه دی چیزی از جنسی متفاوت است. نه دی حضور/دیدار است.

جامعه شناسی خوانده­ها شاید زود بو ببرند که چنین تفکیکی تبار دورکیمی دارد. دورکیم در «صور بنیادین حیات دینی» از این صحبت می­کند که افراد در فعالیت­های مشترک و گردهمایی­های جمعی و فعل و انفعالات هیجانی و روحی آن، به تجربۀ جدیدی نائل می­شوند. در این تجربه، حضور چیزی یا هستی­ای که فراتر از افراد و مسلط و قاهر بر آنهاست، درک یا به تعبیر بهتر وجدان می­شود. اما این هستی برتر و متمایز جز آنکه قاهر و مسلط است، شوق انگیز هم هست. افراد از خلال دیدار آن به تجربه­ای دست می­یابند که کیفیتی یکسر متفاوت از همه آن چیزهایی دارد که به ساحت حیات روزمره مرتبط است. با این حال چیزی است که خود را در بالاترین سطح هستی­شان متعلق به آن می­بینند. چنین دیدار و تجربۀ شوق انگیز و بهجت افزایی شایستۀ آن است که تداوم یابد. به همین رو، مناسک به وجود می­آید تا آن را تداوم بخشد. امّا ناگزیر است که در مناسک فقط رشحه­ای از آن تجربۀ حضور و دیدار بهجت آفرین تداوم یابد و بخش قابل اعتنایی از آن از دست برود. چرا که مناسک هم ناگزیر مماس با زندگی روزمره است. این البته چیزی از اهمیت مناسک کم نمی­کند و شأن آن را تخفیف نمی­دهد. چرا که در هر حال امتداد هویت جمعی منوط به مناسک است و مناسک بازتولید خفیف شده­ای از آن تجربۀ اولیه در امتداد زندگی روزمره است.

در اینجا موقعیت این نیست که از نوع نگاه دورکیم به دین و ماهیت سکولاریستی این تلقی و نسبت دین با جامعه و ... سخن بگویم، امّا می­خواهم از وجه درستی که در کار او هست، استفاده کنم: هویت جمعی انقلابی از خلال تجربه­ مشترک حقیقتی برتر و متعالی در خلال انقلاب و به خصوص از طریق اجتماعات عظیم عاشورا و تاسوعای 57 پدیدار شده و به واسطه مجموعه مناسکی همچون راهپیمایی­ها و انتخابات و ... تداوم یافته است. اما این تجربه یا حضور/دیدار در چند گردهمایی مهم و تاریخی به نحوی اصیل احیا و تجدید شده است: 25 خرداد سال 1360 (واکنش امت حزب الله به میتینگ جبهه ملی)، 23 تیر 1378 (ماجرای کوی دانشگاه) و مهم­تر از همه 9 دی 1388.

در این تجربه­ها به واسطۀ شرایط خاص و ویژه پیرامونی، این امکان فراهم گردیده که گرد هم آمدن اهالی جامعه یا همان «آحاد امّت» کیفیتی ویژه بیابد و از خصلت و شاخصه­های نمادین مناسک دور شود: وقتی این چنین است فرصتی فراهم می­شود تا با آن هستی حقیقی، متعالی و شوق انگیز (یعنی انقلاب اسلامی) تجدید دیدار گردد.

کیفیت متمایز راهپیمایی کنندۀ نه دی از این روست. البته هیچ یک از گردهمایی­ها و اجتماعات مناسکی انقلاب نیز از چنین حالاتی خالی نیست امّا در چنین اجتماعی است که ملموس­تر و حضوری­تر از همیشه او خود را متعلق به چیزی فراتر از خود و به عنوان جزئی (کوچک) از موجودیتی عظیم و شوق انگیز می­یابد.

در ادبیات رایج علوم اجتماعی از چنین اجتماعاتی با صفت تحقیر آمیز «توده­ای» یاد می­شود. کاربرد این صفت بدان معناست که چنین اجتماعی از به روی هم انباشته شدن مجموعه­ای از افراد جدا از هم و –اصطلاحاً- اتمیزه (ذرّه شده) ایجاد شده که به واسطه بی ریشگی و بی­سامانی، از طریق مرتبط ساختن خود با امری هویت بخش و در عین حال نامعقول، آن هم به شیوه­ای نامعقول کسب هویت می­کنند. قضاوت اینکه چنین وصفی درباره اجتماع آلمان اوایل دهه  1930 (که اساساً معطوف به آن ساخته و پرداخته شده) تا چه اندازه بیانگر واقعیت است، از صلاحیت نگارنده خارج است. اما آنچه که برای هر راهپیمایی کنندۀ نه دی از روز روشن­تر است این است که چنین فهمی از بنیان ربطی با او و موقعیت و شرایط او ندارد. به این دلیل واضح که راهپیمایی کنندۀ نه دی، فرد اتمیزه شده­ای که از همۀ جایگاه خود بریده و بی سامان و بی­هویت شده باشد، نیست و از قضا او به واسطۀ شبکه­ای از پیوندهای خرد و محلی است که به موجودیت عظیم نه دی پیوند می­یابد. به ندرت کسی تنها به راهپیمایی نه دی آمده است: هر که آمده عموماً یا با خانواده آمده و یا با گروه رفقا و یا با همکاران یا هم­مسجدی­ها یا هم­هیأتی­ها یا هم­پایگاهی­ها (بسیج)  و ... . از قضا این هویت­های محلی در دل آن کلیت عظیم هم، کار می­کند و منشأ اثر است.1

اما مشکل اصلی چنین فهمی در جای دیگر است. فضای لیبرالی حاکم بر علوم اجتماعی اساساً تجربه­های حضور/دیدار از این جنس را از طریق پیوند دادن آن با مفاهیم نارسا و حقیری چون "هیجان"، "احساسات" و امثال اینها مخدوش می­کند. در این نگرش، چنین تجربه­هایی فاقد اصالت قلمداد می­شوند؛ چرا که بیشتر عرصۀ هیجانات و عواطف "نامعقول" هستند. امّا چنان که گفته شد، کلماتی چون هیجان و عواطف که بیشتر ماهیت سطحی و گذرا دارند، در توصیف تجربۀ حضور/دیدار لنگ می­زنند. تجربۀ حضور/دیدار یک حالت احساسی سطحی و گذرا نیست، بلکه کیفیتی است که سایۀ خود را بر سرتاسر حیات فرد/جامعه می­گستراند و جذبه­اش فرد/جامعه را چه بسا برای یک عمر در شعاع خود نگاه دارد. البته صحیح می­گویند که چنین تجربه­ای نامعقول است؛ اگر مقصود از عقلانیت، همان عقلانیت محاسبه­گر حاکم بر زندگی روزمره باشد. در تجربۀ حضور/دیدار، ما با نوعی تعلیق امر روزمره و متعلّقات آن مواجه هستیم. اما این -به اصطلاح- نامعقول بودن نمی­تواند مبنایی برای تخفیف و تحقیر چنین تجربه­ای باشد. مشکل فهم لیبرالیستی رایج این است که تصور می­کند برترین بخش هستیِ انسان همین عقلانیت محاسبه­گر خودمدار است. امّا این­گونه نیست. والاترین سطح هستی انسان، آن وجهی از وجود اوست که وی را به موجودیتی فراتر و متعالی متصل و در آن ادغام می­کند. تجربۀ حضور/دیدار عرصۀ تجلی این والاترین سطح هستی انسان است.

دورکیم از این جهت که به این سطح بالاتر هستی انسان متفطّن شده با فضای غالب علوم اجتماعی تفاوت دارد. اما او نیز این سطح بالاتر را به سقف مفهوم «جامعه» محدود می­کند. اما جامعه به خودیِ خود اساساً چیزی نیست. به واقع، اگر پیوند جامعه با حقیقت قدسی متعالی بریده شود و در قالب "اجتماع مؤمنان" یا "امت" بدان نگریسته نشود، چه چیز جز مجموعه­ای از افراد (ذرات/اتم­ها) می­ماند؟ آنچه که در تجربۀ حضور/دیدار به صورتی جمعی تجربه می­شود، اصولاً فراتر از خود جامعه است و جامعه چون ظرف تجلّی و فرصت دیدار با آن است، موضوعیت می­یابد.

تجربۀ حضور/دیدار تجربه­ای قدسی و معنوی است که به صورت جمعی میسر می­گردد. چنین تجربه­ غنی و خارق العاده­ای در زندگی اقوام و امم هر روز رخ نمی­دهد. هر چند از منظر دینی همۀ ایام به خداوند تعلق دارد، اما روزهای تاریخ­سازی که در آن برای یک امّت تجربۀ حضور/دیدار ممکن می­گردد، به طور مشخص «روز خدا» است. نه دی سال 1388 یا سیزدهم محرّم 1431 چنین روزی بود.۲


1-      مشاهده شخصی نگارنده از راهپیمایی آن روز از این جهت می­تواند معنادار باشد: در تقاطع خیابان انقلاب و 16 آذر، مرد میانسالی همراه با سه دختر جوان که به نظر می­رسد دخترانش باشند، در میان جمعیتی انبوه با شعار دهندۀ جوانی، که روی دوش رفقایش رفته، همراهی می­کنند. جوان فریاد میزند: "مرگ بر موسوی ... مرگ بر کروبی ..." خانوادۀ مورد نظر ما و بیشتر مردم اطراف تکرار می­کنند. جوان ادامه می­دهد: "مرگ بر ... (یکی از استوانه­های نظام!)" مرد میانسال فوراً رو به دخترها می­کند: «اینو نگین!» دخترها ساکت به همراه جمعیت انبوه سانتی­متر سانتی­متر به میدان انقلاب نزدیک می­شوند.

۲- راستش این نخستین بار است که در پاسخ به یک فراخوان یا اصطلاحاً موج وبلاگی چیزی مینویسم. دعوت برادر عزیزم، تقی دژاکام، این توفیق را ایجاد کرد. من هم به نوبه خودم از مهدی شاه آبادی، سجاد نجفی، سید حسین موسوی، امیرحسین ثابتی، محمد رضا شهبازی، علی خواجه، مالک شریعتی، مرتضی روحانی و عموی بزرگوارم حجت الاسلام حمید صفارهرندی دعوت میکنم که درباره خاطره درخشان نهم دی بنویسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 19:45  توسط سجاد صفار هرندی  | 

خرده ریگ انحراف، مرده ریگ التقاط

ده فقره درباره گروه انحرافی مستقر در دولت دهم

(توضیح: این مطلب چند ماه قبل به دعوت دوستی جهت درج در مجموعه مقالاتی پیرامون حضرات انحرافی نگاشته شد. از سرنوشت آن مجموعه بی خبر هستم. برای خالی نبودن عریضه، گفتم فعلاً اینجا بگذارمش تا بعد! بیات بودن برخی مطالب و تحلیلها را به تأخیر چند ماهه اش ببخشید.)

یکم. انحراف همیشه در نسبت با خط مستقیم تعریف می­شود. انحراف جایی می­تواند مطرح شود که خط مستقیمی باشد. گروه انحرافی مورد بحث ما، انحرافی بودنش با خروج از خط مستقیم «سوم تیر» فهمیده می­شود. خیزش سوم تیر بر چهار رکن عدالتخواهی، استکبارستیزی، اسلامخواهی و ولایت مداری اقامه گردید. گروه انحرافی مستقر در دولت در هر چهار محور مذکور ایجاد اخلال کرده است: در عدالتخواهی با وارد کردن افراد بدسابقه به دولت و حرکت­های غیرموجّه و مشکوک در حوزه­های پولخیز صنعتی و نفتی و ... (که حسب اخبار و اطلاعاتی که می­رسد چنین مواردی طی دو سال اخیر رشدی وحشتناک داشته است)؛ در استکبارستیزی با یاوه­هایی از قبیل دوستی با مردم اسرائیل و تعاملات غیرشفاف با حکام دست نشانده آمریکا در منطقه و عشوه شتری (!) آمدن­های گاه و بیگاه برای اوباما (که البته به لطف بی محلّی او متوقف شد)؛ در اسلام­خواهی با شعارهای دِمُدۀ ناسیونالیستی و تبدیل کردن دالّ­های اصلی گفتمان دولت به حرفهای دم­دستی و خنثای شبه روشنفکری (عشق و محبت و صلح و ...) و نمایش­های مهوّع «سیاست باز فرهنگی» (حجاب و سینما و ...)؛ و بالاخره در ولایت مداری با مواردی چون ماجرای معاون اولی و برکناری وزیر اطلاعات.

دوم. از تعبیر گروه انحرافی استفاده می­کنم و نه جریان انحرافی. چرا؟ تعبیر جریان در مورد اینان را بزرگنمایی می­دانم. در واقع، گروه انحرافی با مشخصاتی که تا کنون از آن ظاهر شده، به لحاظ عمق و وسعت کوچک­تر از آن است که یک جریان قلمداد شود. رأسی حداکثر سه نفره، تیم رسانه­ای حداکثر 30-40 نفره­ای که فعالیت رسانه­ای شان عمدتاً به ضرر صاحبش تمام می­شود، بعلاوه حلقه­ای از بروکرات­ها و سرمایه داران که با سیاست حامی پروری (جلب حمایت در مقابل دادن امتیازات مادی) جذب شده اند و در نهایت بیش از هر چیز به موقعیت و منافع خود می­اندیشند، این است آنچه که ما با آن مواجهیم! آیا از چنین چیزی به واقع می­توان با عنوان یک جریان یاد کرد؟ پاسخ نگارنده منفی است.

سوم. فوراً تصحیح می­کنم: آنچه که ما با آن مواجهیم و برای اهالی سوم تیر اسباب دغدغه و نگرانی را فراهم آورده فقط این ترکیب سه گانه رأس منحرف، تیم رسانه­ای و تیم اداری-مالی نیست. در واقع اگر فقط همین بود که نیازی به این همه دغدغه و بحث و جدل نبود. گروه انحرافی دارایی مهم دیگری دارد که در واقع عامل اصلی توانایی و برگ اصلی بازی آن است: محمود احمدی نژاد. اگر گروه انحرافی احمدی نژاد و اعتماد و حمایت بی قید و شرط او را نداشت، اصلاً  ارزش این را نداشت که در صحنه سیاسی کشور مورد توجه قرار گیرد. منظور از احمدی نژاد در اینجا، نه فقط شخص وی (با همه توانایی­ها و سرمایه­های سیاسی و اجتماعی که دارد)، بلکه منصب رسمی و موقعیت استثنایی او در صحنه سیاسی است؛ موقعیت عجیبی که از روند تحولات شش سال اخیر ناشی می­شود.

چهارم. اینکه گروه انحرافی چرا احمدی نژاد را «دارد»، سؤالی است به شدت اساسی و مهم ولی در عین حال فاقد اولویت! فعلاً به نظرم می­بایست به همین گزاره کوتاه اکتفا کرد که به نظر می­رسد «در این رابطه چیزی "غیر عادی" وجود دارد.» تا بعد ...!

پنجم. ماهیت انحراف گروه انحرافی، کمتر از آن که بعضاً گفته می­شود، فکری و عقیدتی است. در این زمینه به نظرم چارچوب تفسیری-توضیحی «التقاط نوع سوم» (که توسط استاد علیرضا پناهیان طرح گردیده است) بسیار روشنگر است. بر اساس این تفسیر ما پیشتر (مشخصاً در سالهای پس از انقلاب) ما با دو گونه التقاط مواجه بوده ایم. در اینجا، التقاط به معنای نوعی تلفیق و امتزاج مفاهیمی دینی با مفاهیم غیردینی (غربی و مدرنیستی) است که طی آن اصالت و حقیقت مفاهیم دینی مورد خدشه یا سوء تعبیر قرار می­گیرد. التقاط نوع اول (که قبل از انقلاب و نیز در مقطع اولیه پس از پیروزی مشخصاً توسط منافقین طرح شد) مبتنی بر نوعی تلفیق مکانیکی برخی مفاهیم و ادبیات دینی با نظریه­های اجتماعی و سیاسی چپ (سوسیالیستی و مارکسیستی) بود. به یک معنا می­توان شهید مطهری را پیشگام شناخت و مقابله با این گونه از التقاط معرفی کرد. التقاط نوع دوم، به طور گسترده­ای توسط روشنفکری دینی و اصلاح طلبان از اواخر دهه شصت به فضای فکری ما وارد شد. این تیپ التقاط، نوعی تلاش برای تفسیر حداقلّی دین و متناسب با ارزشهای جهانی تجدد در اواخر قرن بیستم مثل دموکراسی و حقوق بشر بود. در این رویکرد، مسأله التقاط در سایه نوعی تفسیر معرفت شناسانه و هرمنوتیکی از دین و معرفت دینی، به صورتی کم و بیش آشکارا توجیه می­گردید. اما نهایتاً، التقاط نوع اول و نیز نوع دوم، به سبب تناقض­های چاره ناپذیر و  تزاحمات آشکار با صریح­ترین اصول و مسلّمات متن دین سر از ناکجا آباد در آوردند که موضوع این نوشته نیست. در هر صورت ما در ماجرای گروه انحرافی با التقاط نوع سوم مواجهیم. مهم­ترین وجه تفاوت این گونه از اسلافش در ماهیت واقعی آن است. جوهر و ماهیت التقاط نوع سوم نه فکری و عقیدتی که بیشتر سیاسی و عملی است. التقاط نوع اول و نوع دوم، در این نکته با هم مشترک بودند که در نهایت امر تکیه به جریان­های نظری و اندیشه­ای شناسنامه دار جهان معاصر داشتند و این نه فقط برای آنان منبعی غنی از ایده، برنامه پژوهشی و فکری و امکانات تحلیلی فراهم می­کرد، بلکه فرصتی برای منتقدان فکری آنان نیز فراهم می­کرد که بر مبنای اصول و قواعدی مشخص به نقادی آنان بپردازند. از این رو، التقاط اینان ماهیت فکری داشت که البته به طرز معناداری تبعات و نتایج سیاسی و اجتماعی نیز بر آن مترتب بود. در مورد گروه انحرافی یا همان التقاط نوع سوم، این معادله به کلّی وارونه است. مباحث فکری طرح شده از سوی مغز متفکر گروه مذکور، گذشته از خصلت عمومی ابتذال و بی مایگی، به کلّی فاقد شناسنامه مشخص است و آن­را نمی­توان، به طور کامل و مشخص، ذیل هیچکدام از سنّت­های فکری عالم اسلامی و یا جریان­های فکری دنیای جدید طبقه بندی کرد. آنچه که مطرح می­شود، آش شله قلم­کاری است که در آن از تشیع عامیانه، ایران­گرایی شرق شناسانه، مفاهیم شبه صوفیانه گرفته تا حرف­های ژیگولی و جوان پسند سای بابای هندی و انگاره­های سطحی مدرنیستی یافت می­شود. گاهی نیز برای تنوع گریزی به صحرای کربلای امام و انقلاب اسلامی می­زند! در این وضعیت ما با کثیری از ایده­ها و مباحث بحث بر انگیزی مواجهیم که هر چند در واقع امر با خط درست اسلام و انقلاب زاویه دارد، اما به سبب ماهیت بی­هویت و بی­مبنای آنها، «راه در رو» فراوان دارد! بحث فکری و نظری کردن راجع به این مباحث نیز در صورت اصیل و مبنایی آن فایده چندانی ندارد (هر چند جدل خالی از دستاورد نیست)؛ چرا که مثل ماهی می­لغزد و می­گریزد. ماهیت حرفها به گونه­ای است که هر جا گیر بیفتد، جا برای «دبّه کردن» و ادعای اینکه «منظور ما این نبود!» وجود دارد. مصداق بارز چنین وضعی را می­توان در حرفهای مشایی راجع به «مکتب ایران» و «مدیریت انبیا» و واکنش او و طرفدارانش به انتقادات، ملاحظه کرد.

اما آنچه که این ملغمۀ آشوب­ناک را به هم وصل می­کند، چیست؟ به عبارت دیگر، عنصر قوام دهنده و کلیّت­بخش به این مجموعه عناصر ناسازگار چیست؟ پاسخ ساده است: قدرت و اقتضائات عرصه سیاست. بدین ترتیب، در التقاط نوع سوم که توسط گروه انحرافی مطرح شده، مسائل فکری و نظری عملاً به «پروپاگاندا» تقلیل می­یابد.

ششم. فقدان اصالت ویژگی محوری مضامین سیاسی مطروحه توسط گروه انحرافی نیز هست. در واقع، هیچ یک از مسائل و مضامین سیاسی که توسط این جریان طرح شده، نسبت به آنچه که پیشتر در مواجهات آغاز انقلاب و دوران اصلاحات مطرح بوده، بداعت و تازگی ندارد. گروه انحرافی سر تا پا بدلی و غیر اصیل است. به یک معنا، نظام جمهوری اسلامی در درون خود مجموعه­ای از نقاطِ –به لحاظ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی- حسّاس و حساسیت بر انگیز دارد، که جریان­هایی که به معارضه با آن بر می­خیزند یا کسانی که به طمع قدرت وارد کارزارهای انتخاباتی می­شوند، در صحنه نبرد بر روی آنها دست می­گذارند. مواردی مثل آزادی­های اجتماعی و فرهنگی، حجاب، ایرانیت، رابطه با آمریکا که به صورت آشکار توسط گروه انحرافی مورد توجه قرار گرفته و نیز مواردی چون «غیریت سازی روحانیت» و «برجسته سازی دوگانۀ انتخابی-انتصابی» (جمهوریت-ولایت) که به طور ضمنی و تلویحی طرح شده، از جملۀ این نقاط حساس است.

هفتم. گروه انحرافی بی­ریشه است؛ بدین معنا که پایی محکم در هیچ­یک از نهادها و نیروهای مهم اجتماعی ایران ندارد؛ نه دانشگاه، نه بروکراسی، نه بازار، نه روحانیت و نه سپاه و بسیج. به همین سبب، تحلیل کردن آن بر مبنای زمینه و عقبۀ اجتماعی به کلّی خطاست. موقعیت گروه انحرافی در صحنه سیاسی محصول مجموعه­ای از فرصت­ها و بخت­های مشخص است و نه بیش از این! برای هر حرکت سیاسی بزرگ و فراگیر، اتکا به نیرویی اجتماعی لازم است. گفته می­شود که گروه انحرافی با مجموعه­ای از اقدامات در حال ایجاد نوعی پایگاه و نیروی اجتماعی برای خود است. امّا نیروی اجتماعی چیزی نیست که کسی بتواند برای خودش ایجاد کند. نیروی اجتماعی تاریخ می­خواهد، فرهنگ می­خواهد، تجارب مشترک و نماد و نشان­های تثبیت شدۀ مشترک می­خواهد.

در حال حاضر، دو نیروی اجتماعی فعّال و مؤثّر در صحنه جامعه ایران حضور دارند که البته هر کدام میتوانند در درون خود خرده جنبش­هایی را نیز جای دهند. یکی نیروی اجتماعی انقلاب اسلامی است که در معنای موسّع می­توان با تعبیر «حزب الله» از آن یاد کرد و بخش قابل توجهی از توده­های مذهبی و متدین طبقه متوسط به پایین را در بر می­گیرد و در قالب تشکیلات رسمی (بسیج) و غیر رسمی (هیئات) متشکّل می­شود و دارای روابط تعریف شده با روحانیت، مسجد، بازار، حکومت و البته پیش از همه با ولایت فقیه است. دیگری، نیروی اجتماعی تجدّدطلبی است که نگارنده از آن با تعبیر «طبقه متوسط جدید تهران نشین» یاد می­کند (که البته به لحاظ جغرافیایی به تهران منحصر نیست): اقشار نسبتاً مرفه شهری با پس­زمینه تحصیلات آکادمیک و سلایق فرهنگی و مادّی مدرن که با دانشگاه و بروکراسی، سرمایه داری نوکیسۀ صنعتی-تجاری و نیز شرایط جهانی دارای نسبت هستند. این هر دو نیرو، عمق و تاریخی به قدمت تاریخ تجدد ما (از دوره مشروطه و به خصوص از دوره پهلوی اول) دارند و خوب که بنگریم، صحنه منازعه سیاسی ما و دو جریان اصلی متنازع در طول این 100 سال، بر چنین عقبۀ اجتماعی­ای اتکا داشته اند. نیروهای اجتماعی دیگری نیز بوده اند که در مقاطعی منشأیت اثر داشته اند (مشخصاً می­توان از قومیت یاد کرد) اما به لحاظ گستره و در بر گیری با این دو نیروی اصلی قابل قیاس نبوده و در مسیر تحولات از اهمیت آنان کاسته شده است.

با این تفاسیر، روشن است که نیروی اجتماعی چیزی نیست که به صورت پروژه­ای در کوتاه مدت و حتی میان مدت ایجاد شود. ضمناً نیروی اجتماعی چیزی غیر از سبد آرا و میزان محبوبیت فردیِ این یا آن شخص است. رأی 24 میلیونی احمدی نژاد، چنان که رأی 20 میلیونی خاتمی، به خودی خود نیروی اجتماعی نیست. این آرا خود در پرتو تلاش یک نیروی اجتماعی به دست آمده است و در غیاب این نیروی اجتماعی واسط کار چندانی از پیش نمی­برد. (در فقرۀ بعدی توضیح داده می­شود) پس گروه انحرافی برای پیشبرد پروژه سیاسی خود به نیرویی اجتماعی محتاج است که به روشنی فاقد آن است. ممکن است برخی اقدامات و تلاشهای این گروه در راستای تصرف موقعیت پیشین اصلاح طلبان و تبدیل شدن به نماینده سیاسی جدید «طبقه متوسط ...» قلمداد شود. اصل تصور وجود چنین تمایلی در گروه انحرافی علی الظاهر بی­وجه نیست. امّا میزان موفقیت آنان در چنین پروژه­ای نقطۀ تردید است. با توجه به احساسات منفی تؤام با کینه و نفرت اهالی «طبقه متوسط ...» نسبت به شخص دکتر تحقق این هدف در کوتاه مدّت بعید به نظر می­رسد. از نظر نگارنده تحقق چنین هدفی، با توجه به بضاعت فکری و سیاسی گروه انحرافی در میان مدت و بلند مدت نیز بعید است.

هشتم. معادلات حاکم بر شکل گیری آرای انتخاباتی مردم پیچیده تر از آن است که در فرمول سادۀ «اگه منو دوس دارین، به ... رأی بدین!» بگنجد. واضح است که بخش مهمی از دو رکورد رأی خاتمی و احمدی نژاد با هم مشترک هستند. تجربه شخصی نگارنده در اردوهای جهادی از مواجهه با روستائیانی که در انتخابات 84 به احمدی نژاد رأی داده بودند، حکایت از این داشت که به نحو جالب توجهی کماکان برای خاتمی هم احترام قائل بودند. امّا این احترام و علاقه باعث نشده بود که به کاندیدای مورد حمایت او در انتخابات مزبور (معین یا هاشمی) رأی بدهند. محبوبیت فردی چیزی نیست که به سهولت به نیرویی تأثیرگذار بر تصمیمات و اراده­های اجتماعی مبدل شود. تجربه انتخابات دوره سوم شورای شهر تهران نیز از این زاویه بسیار معنادار است: به فاصله کمی از انتخابات ریاست جمهوری نهم و در اوج محبوبیت دکتر احمدی نژاد، لیست منسوب به حامیان او که نام خواهر وی را بر صدر خود داشت، در انتخابات شوراها شکست سنگینی متحمل شد. بر خلاف انتظار ما، خانم احمدی نژاد در جایگاه هشتم انتخابات مذکور قرار گرفت. یک دلیل مهم و ساده این بود که بخش مهمی از افراد (حتی طرفداران پر و پا قرص دکتر) لیستی که سرلیست آن مهندس چمران بود را لیست اصلی قلمداد کردند. نقش واسط­ها مهم­تر از آن است که برخی تصور می­کنند. محبوبیت فردی در غیاب نیروی اجتماعی واسط، توان برش ندارد.

نهم. با این تفاسیر، گروه انحرافی فاقد توانایی­های حداقلی در جهت پیش بردن اهداف خویش است. در واقع از جهت ایجابی چیز زیادی در چنته ندارد. اما در وجه سلبی و تخریبی وضع به گونه دیگری است. گروه انحرافی توانایی تخریبی گسترده­ای دارد که تا کنون نیز بخش­های مهمی از آن ظاهر شده است. از همین روست که باید برای آن چاره­ اندیشید. فرصت سوزی، ایجاد اختلاف درونی، فرسایش کارکردی نهادهای رسمی و افول کارآمدی سیستم بخشی از آسیب­هاست که تا کنون ظاهر گردیده است. اما این آسیب­ها می­تواند (بهتر است بگوییم، می­توانست) ریشه­ای تر و حیاتی تر از اینها هم باشد. مثلاً اقدامات گروه انحرافی، چنان­چه در سایۀ ارادت و علاقۀ نیروهای حزب اللهی به احمدی نژاد مورد توجیه و تخفیف قرار گیرد، می­تواند گام بلندی در راستای عرفی (سکولار) سازی این نیروها باشد. به راستی چه کسی می­تواند بهتر از گروه انحرافی منتسب به احمدی نژاد حساسیت نیروهای مذهبی و حزب اللهی را در قبال سیاست فرهنگی شبه لیبرالی، تعارض با روحانیت و نافرمانی از ولی فقیه کمرنگ سازد و از این طریق عرصه سیاسی کشور را به صورتی قابل توجه عرفی کند؟

از سوی دیگر، گروه انحرافی با انحرافات و مفاسد و ویرانگری­های خود این توانایی را دارد که در اصالت و اهمیت اصل حرکت سوم تیر تردید و تزلزل ایجاد کند و آن را به یک "دست به دست شدن قدرت صرف" تقلیل دهد. این به معنای اتلاف بزرگ­ترین دستاورد حزب الله در دهۀ اخیر است.

دهم. برای اینکه صدمات حاصل از چنین ضربات مهلکی بکاهیم، چه باید کرد؟ پاسخ کم و بیش روشن است: باید صریح و آشکارا با گروه انحرافی و دولت آلوده به این جریان مرزبندی کنیم. این البته کاری است که جریان سوم تیر حالا دیگر به خوبی انجام داده و از این طریق راه را بر خطراتی از جنس دو مورد آخری که ذکر شد، بسته است. جریان سوم تیر، به عنوان رهروان اصیل مسیر انقلاب اسلامی، نمی­بایست زیر بار پرداخت صورت­ حساب هزینۀ اقدامات گروه انحرافی برود. باید به روشنی گفت که مسیری که دولت کنونی در حال طی آن است، عمدتاً متفاوت با نقشۀ راه سوم تیر است. هر چند، این نافی اینکه همین حالا هم اقدامات درست و کارهای بسیار خوبی می­شود، نیست. روشن است که از اقدامات خوب باید دفاع کرد.

تفکیک قائل شدن میان احمدی نژاد و مشایی هم اگر دو سال پیش محلی از اعراب داشت، سوگمندانه، اینک فقط اسباب مضحکه را فراهم می­کند. آنچه به آن نیازمندیم بیشتر تفکیک احمدی نژاد از احمدی نژاد است: احمدی نژاد 84 از احمدی نژاد 90. جریان سوم تیر، کماکان باید از احمدی نژاد 84 (هر چند با تحفظ و فاصله­ای انتقادی) دفاع کند و البته به احمدی نژاد 90 به عنوان رئیس جمهور قانونی احترام گذارد.

هر آنچه در این نوشته، در باب حقارت ذاتی، بی­مایگی، ابتذال و فقدان اصالت و بی ریشه­گی گروه انحرافی مطرح گردید را می­توان به مثابه حاشیه­ای بر عبارت رهبری درباره این گروه، که از آن به عنوان موضوعی فرعی یاد کردند، قلمداد کرد. گروه انحرافی مسأله اصلی نظام نیست. مسأله اصلی نظام خلل­های موجود در کارآمدی، دستیابی به الگوی ایرانی-اسلامی پیشرفت، جنبش نرم افزاری، هدایت تحولات کنونی جهان اسلام و مقابله با تهدیدات گوناگون غرب است. امّا این به معنی اینکه اصولاً نباید به مسألۀ فرعی (گروه انحرافی) پرداخته شود، نیست. مسافری که در مسیر سفری سرنوشت­ساز در حرکت است، نمی­تواند به خرده ریگی که به کفشش افتاده (و به هزار و یک دلیل نمی­تواند کفشش را از پای خارج کند)، بی توجه باشد. امّا این توجه نباید مانع از نگاه او به عمق جاده گردد. متأسفانه این اتفاقی است که در رفتار برخی رسانه­ها و فعّالان سوم تیری به نظر می­رسد، رخ داده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 23:58  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تأملات مصری (3)

تاریخ تحولات شش ماهه اخیر عالم اسلامی را باید به قبل و بعد از حمله انقلابیون مصری به سفارت اسرائیل در قاهره تقسیم کرد.

به ویژه این حادثۀ مهم و نمادین، سخافت و بی بنیادی تحلیل­هایی را نشان می­دهد که بر اساس آنها بخش قابل توجهی از ظرفیت­های نظام (عمدتاً دستگاه دیپلماسی) از نقش آفرینی مناسب در تحولات موسوم به «بیداری اسلامی» بازماندند. تحلیل­های محیر العقولی که در کل دنیا، به جز رفقای ما، فقط مفسرهای زهوار در رفتۀ حزب کمونیست روسیه به آن قائل بودند!

هر چند قبل از این هم ماجرا روشن­تر از این بود که نیازی به توضیح داشته باشد، اما حالا خیلی صریح می­شود از دوستان پرسید که آیا واقعاً عقل آمریکایی­ها این قدر "گرد"(!) است که برای حل و فصل مشکلات­ و بازتولید ارتقا یافتۀ سلطه­شان در منطقه، یکباره و به صورت همزمان همۀ همپیمانان سنتی خود را کلّه پا کنند؟ تازه آن هم نه به شیوه تغییرات (به اصطلاح) اصلاح­طلبانه و بند و بست­های سیاسی، بلکه از طریق جنبش­های توده­ای انقلابی که اگر خوشبینانه نگاه کنند، نهایتش معلوم نیست که چیست و اگر واقع بینانه به سنت­های مبارزاتی اسلام­گرایانه و ویژگی­های فرهنگی و تاریخی و خشم و نفرت انباشته از آمریکا و به ویژه اسرائیل در این کشورها بنگرند، معلوم است که چگونه سرنوشتی در تقدیر این کشورهاست. براستی ما فکر می­کنیم که از برآیند کار آن همه سیستم­های طرح­ریزی استراتژیک و اتاق­فکرهای ریز و درشت آمریکایی، چنین قمار احمقانه­ای در می­آید؟ حذف مبارک به عنوان نزدیک­ترین دوست عرب اسرائیل و رکن ثابت برنامه­های منطقه­ای آمریکا، آن هم با جنبشی انقلابی، معنایی جز شکستی تمام عیار برای آنان دارد؟ و ...

البته این واضح است که آمریکا و غرب –به خیال خود- با درس­گیری از تجارب انقلاب اسلامی ایران، بنا را بر این گذاشته اند که حتی المقدور این بار در کنار جنبش­ها قرار گیرند و دست­کم خود را از آماج خشم و نفرت آنها دور کنند. این هم صحیح است که آنها از چند دهه قبل، به تعبیر دکتر کچویان، برنامه­ای برای «تجدید دموکراتیک سلطه» داشته اند و در ماجراهای اخیر نیز سعی در تعقیب و بازسازی آن دارند. اما با استفاده از این گزاره­های صحیح چگونه می­توان به خدشه در اصالت موج اخیر بیداری اسلامی برخاست؟ از کجای این گزاره­های صحیح بر می­آید که «حوادث اخیر منطقه اصولاً پروژه­ای آمریکایی است و ما نباید با آنها همراه شویم»؟

از سوی دیگر، مگر نه اینکه غرب در تعامل با انقلاب ایران هم نهایتاً به چنین راهبردی رسید؟ فقط تفاوت این است که راهی که کارتر درباره ایران ظرف یک سال پیمود، اوباما درباره مصر طی یک هفته طی کرد. در هفته اول قیام مصر، دستگاه سیاست خارجی آمریکا بعد از چند موضع­گیری متناقض و آشفته نهایتاً با مشاهده عمق و گستره نارضایتی و اعتراض به "تغییر رژیم" تن داد و از لزوم رفتن مبارک سخن گفت. در مورد ایران و شاه، آمریکا بعد از حدود یک سال حمایت از سرکوب و خونریزی، نهایتاً به نوعی الترناتیو لیبرال و ملی گرا (بختیار و به یک معنا در مرحله بعدی بازرگان) رضایت داد. آیا این دلیلی برای تردید در اصالت انقلاب کبیر اسلامی میتواند باشد؟

اگر برای مدیریت بر موج اخیر بیداری اسلامی در منطقه طرح و نقشۀ آمریکایی و غربی هست، می­بایست در مقابل به دنبال "ضد نقشۀ ایرانی و اسلامی" برای آن بود. زمینه­ها و امکان­هایی که برای طراحی و پیشبرد این ضد نقشه وجود دارد، به مراتب از خود آن نقشه بیشتر است. کما اینکه روند تحولات مصر، به طور مشخص، از بلند شدن بوی الرحمن نقشه آمریکایی حکایت دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 10:8  توسط سجاد صفار هرندی  | 

مردی که حرف می­زند

در کلاس جامعه شناسی ادبیات دوره کارشناسی، دکتر اباذری رمانی از ماریو وارگاس یوسا برای خواندن معرفی کرد به نام "مردی که حرف می­زند". خط اصلی قصه به قبایل بدوی آمریکای لاتین باز می­گشت و موقعیت یا نهاد جالبی در این قبایل را معرفی می­کرد که «مردی که حرف می­زند» بود. در واقع، در میان هر قبیله یک یا چند نفر بودند که اساساً کارشان حرف زدن برای دیگران بود. آنها در فرصت­های مختلف در میان اهل قبیله (که عموماً مهاجر هم بودند) حاضر می­شدند و از همه چیز و همه جا حرف می­زدند. «مردی که حرف می­زند» از قصه­های اساطیری و تاریخ دور و نزدیک قبیله تا اوضاع آب و هوا و مسائل شخصی و جمعی و خاطرات خودش و ماجراهای قبایل دیگر، پراکنده و بدون هیچ نظم و ترتیبی به هم می­بافت. متن صحبت­های «مردی که ...» به طور یکی در میان فصلی از کتاب را به خود اختصاص می­داد و یادم هست که خواندن این فصول به دلیل همین از هر دری سخنی گفتن و از حرفی به حرف دیگر پریدن بسیار دشوار بود. اما برای اهالی قبیله علی الظاهر تجربه­ای دل انگیز تر از یک مجلس پر و پیمان با «مردی که ...» وجود نداشت؛ او نصیحت می­کرد، تکّه می­پراند، می­خنداند و می­گریاند و گویی از خلال این همه با خود خاطره­ تاریخی را حمل و هویت جمعی را (که در مقابل امواج جهانگیر گسترش تمدن جدید به مخاطره افتاده بود) احیا می­کرد.

اما در مورد «مردی که ...» نکته دیگری وجود داشت که موقعیت آن را بسیار جالب­تر و مرموزتر می­کرد. آن نکته این بود که با وجود اینکه به سبب امواج جهانگیر گسترش تمدن جدید، تبادلاتی بین اهالی قبیله و «بیرون» ایجاد شده بود و مأموران دولتی و محققان و حتی برخی جهانگردان سمج به سراغ اهل قبیله می­آمدند، با آنها تعامل کرده و با وجوه مختلفی از زندگی قبیله آشنا می­شدند، اما «مردی که حرف می­زند» به صورت یک راز مورد کتمان قرار می­گرفت. اهل قبیله هیچ­گاه درباره او با "دیگران" حرف نمی­زدند و مجالس او هرگز در حضور "دیگران" تشکیل نمی­شد. گویی لنز هیز و نامحرم دوربین عکاسان و گوش­های غیر خودی و بیگانۀ مردم شناسان و مأموران دولتی را شایستگی آن نبود که به حریم «مردی که ...» راه یابند. این­گونه بود که حیات جمعی خاص و منحصر به فرد قبیله، در تداوم حفظ و کتمان این راز جمعی می­پایید ...

***

از دیروز به این فکر می­کنم که در قبیلۀ ما، حاجی، درست دارای چنین موقعیتی است: «مردی که حرف می­زند».

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 13:49  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تأملات مصری (2)

طنز غریبی است! پیشتر که در حرکات و شعارهای قیام­های عربی اخیر اثر چندانی از شعارها و مطالبات اسلامی (به صورت صریح و آشکار) نبود، ذکر "بیداری اسلامی ... بیداری اسلامی" از دهان رسانه­های ما و به طور خاص صدا و سیما نمی افتاد. اما حالا که با مانور فوق العاده جریان اسلامگرا در مصر تحلیل­های مبتنی بر اینکه ماهیت این جریانات اسلامی است محلی برای طرح یافته، واحد مرکزی خبر به نحو دیوانه کننده­ای از مرحله پرت است. شما را به خدا گزارشی که واحد مرکزی خبر از تظاهرات روز جمعه قاهره (التحریر) تهیه کرده را ببینید. «همه گروهها آمده بودند ... بر ادامه پیگیری مطالبات شان تأکید ... مصاحبه­های بی بو و خاصیت ...» آن وقت بروید گزارش الجزیره عربی را ببینید.

الجزیره که از سر تا پای گزارشش معلوم است که دارد خون خونش را می­خورد، به چند نکته اشاره کرده که هیچکدام در گزارش واحد مرکزی مرکزی خبر نیست: اولاً این تجمع به طور خاص به دعوت جریان اسلامی و اخوان المسلمین صورت گرفته است؛ ثانیاً احزاب و تشکل­های سکولار و ملی گرا و لیبرال صراحتاً اعلام کرده بودند که در این تظاهرات شرکت نمی­کنند؛ ثالثاً جمعیت حاضران حدود دو میلیون تخمین زده شده و از این جهت بعد از سرنگونی مبارک چنین جمعیتی بی سابقه است؛ رابعاً (برای نخستین بار) شعارهای اسلام خواهانه به صورتی فراگیر سر داده شده است. گزارش تکمیلی الجزیره شعارهای تجمع روز جمعه را این گونه فهرست کرده: ملت خواهان تطبیق قوانین با احکام شرع است/ اسلامی و نه سکولار و نه بلطجی (هواداران مبارک)/ ملت دولت اسلامی می­خواهد/ اصول حاکم بر قانون اساسی مردود است ... قرآن قانون اساسی است و مواردی از این قبیل. (این گزارش بی بی سی فارسی را هم ببینید)

کامنت­های بینندگان الجزیره هم مملو از اظهارات هواداران جریان اسلامی است که چند محور مهم دارد: یکی اینکه با تظاهرات جمعه معلوم شد که بدنه اصلی انقلاب مصر را اسلامگرایان و هواداران جریان اسلامی شکل می­دهند و اعلام عدم حضور جریانات سکولار، ملی (ناصریست­ها)، لیبرال، چپ و ... مطلقاً تأثیری در شمار جمعیت نداشت. به خصوص اگر با تظاهرات هفته­های قبل قیاس شود که محوریت آن با جریانات سکولار (جنبش کفایه و حرکت 6 آوریل) بود و حضور حداکثر چند ده هزار نفره را شاهد بودیم، اهمیت مطلب روشن­تر می­گردد. (یکی از پارچه نوشته­های روز جمعه هم متضمن همین معنی بود: النخبه لا یمثّل ثوره مصر یعنی نخبگان سیاسی انقلاب مصر را نمایندگی نمی­کنند) دوم اینکه اساساً مگر نه اینکه مبارک و بن علی هم این همه سال به اسم سکولاریسم (علمانیه) حکومت می­کردند؟ پس اساساً جریانات سکولار دنباله و ادامۀ رژیم سابق هستند. و سوم اینکه اگر سکولارها در شعار دموکراسی خواهی صادق هستند، باید به خواست مردمی و فراگیر "برقراری حکومت شریعت" احترام گذارند.

طی دو روز اخیر شبکه­هایی مثل الجزیره و العربیه راه به راه با "کارشناسان" کذایی که همان سیاسیون لیبرال و سکولار هستند مصاحبه می­کنند و آنها هم مثل ماهی که در ماهیتابه جلز و ولز می­کند، ناله می­کنند که: «وای! اسلامیون جنبش را دارند می­دزدند ... دارند وحدت را به هم می­زنند ... قرار نبود شعارهای اسلامی داده شود!» خلاصه بحث ماهیت این قیام و دعوای اسلامگرایی و سکولاریسم به طور جدی بالا گرفته است.

حالا یک بار دیگر بروید گزارش واحد مرکزی خبر را ببینید. دیوانه نباید شد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 14:4  توسط سجاد صفار هرندی  | 

مواجهه درگیرانه با منطق موقعیت

این یادداشت جهت درج در ویژه نامۀ یکصدمین شماره هفته نامۀ پنجره نگاشته شده است.

مسأله ما با ژورنالیسم چیزی است از جنس مسألۀ ما با دیگر فرآورده­های عصر جدید؛ دانشگاه، بروکراسی، بانک، سینما، تلویزیون و ...! و در این «...» (سه نقطه) صرفاً کنایه­ای طنزآمیز وجود ندارد. موقع و موقف تاریخی ما، اهالی و فرزندان انقلاب اسلامی، اقتضای چنین وضعیت دشواری را دارد. ما ناگزیریم که در زمین­هایی بازی کنیم، که به معنای دقیق کلمه با قواعد بازی آنها "مسأله" داریم. آیا این مسأله­داری را می­توان با گریز از میدان تدارک کرد؟ هرگز!

انقلاب اسلامی مسیر درگیری را برگزیده است و اگر چنین مسیری را بر نمی­گزید، انقلاب اسلامی نمی­شد. از تنزه طلبی غیر درگیرانه صرفاً فرمولی مشابه انجمن حجتیه استخراج می­شود. اما منطق حاکم بر حرکت انقلاب اسلامی، تقوای ستیز است، نه تقوای گریز. ما قرار است «غرقه گردیم و نگردیم به آب آلوده». البته دشوار است. حتی بالاتر از دشواری؛ چیزی نزدیک به امتناع. سربالایی تندی است که خیلی­ها در میانه آن می­بُرند. خیلی­ها در اینکه این راه نهایتی دارد تردید می­کنند. آنها که وضع موجود را مطلق انگاشته اند، با طعن و طنز رهنوردی چنین راه دشواری را هجو می­کنند و این به آب و آتش زدن­ها را تقلای مذبوحانه می­نامند. اما مسیر آینده را طلب­ها تعیین می­کند و عمل­ها.

اینک، در اوایل چهارمین دهۀ انقلاب اسلامی، درک ما از این «مسأله­دار بودن» به نحو چشمگیری عمق یافته است. امّا این عمق یافتن فهم، لزوماً و بلافاصله به رهگشایی کامل و نهایی برای عمل منجر نمی­شود. پس چه باید کرد؟ باید عمل کرد؛ باید تجربه کرد. بر خلاف جملۀ مشهور سیاستمداران، «دورۀ آزمون و خطا –حالا حالاها-  ادامه دارد!». از خلال انباشت تجربه­ها و آزمون خطاهاست که کورسوهای هدایتگر مسیر خود را به ما خواهد نمایاند.

از این جهت، باید "پنجره" را پیش از هر چیز یک تجربه قلمداد کرد. مجموعه­ای از آزمون­ها و خطاها. مهم آن است که به منطق موقعیت (در اینجا یعنی منطق ژورنالیسم) تسلیم نشویم. مواجهۀ درگیرانه با این منطق موقعیت، و نه تسلیم شدن به آن، کلید دوام و امتداد انقلاب اسلامی است.

انتشار صدمین شماره فرصتی است تا اهالی پنجره از این منظر به مرور راه طی شده بپردازند. باشد که به مناسبت انتشار هزارمین شماره این مرور و بازخوانی تجدید گردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 19:53  توسط سجاد صفار هرندی  |