تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

نمی دانم این ماجرای ولع جشنواره رفتن و فیلمها را در جشنواره دیدن چیست؟! با این که خودمان همیشه برای چنین ولعی مضمون کوک می کنیم و مسخره اش می کنیم اما در عین حال از شرش خلاص نمی شویم. قصه هایی دارم از جشنواره رفتن با انواع مشقّت و حتی مذلّت (!) در سالهای 80 و 81 که گفتن ندارد! با این حال در یکی دو سال اول عمر دولت نهم به کلی قید جشنواره رفتن را زدم. به این وسیله پاسخ دندان شکنی برای سیل درخواست بلیط جشنواره از طرف دوست و آشنا وجود داشت : «مرد حسابی! من خودم هم جشنواره نمی روم! بلیط از کجا برای تو گیر بیاورم ...» امسال اما به برکت چند سری محدود (خدا وکیلی محدود!) بلیطی که وجود داشت، با چند نفر از دوستان دهۀ کاملی داشتیم! بلیط های ما مربوط به سالن وزارت ارشاد بود و در مجموع فیلم های بهداشتی تر جشنواره را دیده ایم.

خواب های دنباله دار (پوران درخشنده) : فضای اوایل فیلم که در مدرسه می گذرد به نظرم خیلی جالب و جذّاب بود ولی از وقتی که سراغ آموزه های روانشناختی و تربیتی در حوزه کودکان استثنایی رفت ارتباطم با فیلم قطع شد. در کل باید از ساخته شدن فیلم کودک استقبال کرد.

بیداری رؤیاها (باشه آهنگر) : وقتی فیلم شروع می شود و گره اولیه را ایجاد می کند، آدم به فکر می رود که چنین گره کوری چطوری قرار است باز شود. اما به نظر می رسد که این سؤال در طول کار سؤال خود سناریست و کارگردان هم بوده و نهایتاً جوابی هم پیدا نشده است! فیلم بدون این که سیر مشخصی برای باز کردن گره تعریف کند گره دیگری روی گره قبلی می زند. ماجرای پناهندگی در دوران اسارت! و بعد هم در نهایت استیصال هر دو گره را با دندان پاره می کند! در مجموع برای کارگردان «فرزند خاک» یک پسرفت به تمام معناست.

به رنگ ارغوان (ابراهیم حاتمی کیا) : بعد از دیدن فیلم های بی رمق و کم جانی مثل به نام پدر و دعوت، دیدن به رنگ ارغوان طعمی از همان فیلم های پر خون دهه 70 را زیر زبان آدم می آورد. اگر بخواهم خیلی فشرده نظرم را بگویم، تصویر ارائه شده در به رنگ ارغوان چندان به ضرر «وزارت» نیست. این که تصویری قدرتمند و با صلابت از سیستم امنیتی ارائه شود نمی تواند بد قلمداد شود. چنان که نمایش تصویری انسانی و عاطفی از یک نیروی امنیتی نیز نباید به مذاق آنان تلخ بیاید. درست است که این ویژگی فردی در تقابل با انضباط خشک سیستم قرار می گیرد ولی چنین وضعیتی خصلت مشترک هر سیستمی است. برخلاف خیلی از دوستان من شخصیت آن مدیر امنیتی (که رضا بابک نقشش را بازی می کند) منفی نیافتم. خط برابر قلمداد کردن سیستم امنیتی با گروه مخالف (منافقین؟) هم که به طور تلویحی بعضی جاهای فیلم نشانی از آن هست در جمع بندی نهایی پررنگ نمی شود. چرا که در سکانس نفسگیر فینال این نیروهای امنیتی هستند که در مقام دفاع از ارغوان و پدرش در مقابل حمله مهاجمین و از این جهت در کنار بیننده ای که عواطفش درگیر رابطه پدر و فرزندی شده است، قرار می گیرند. همه این را گفتم تا برسم به اینجا که به زعم من به رنگ ارغوان از موضعی اصولگرایانه مشکلی مهم تر از مخدوش کردن چهره سیستم امنیتی کشور دارد. این مشکل مضمون کلّی فیلم است. این مضمون که عشق و عواطف انسانی شأنی اجلّ از هر گونه آرمان، تعهد و ایدئولوژی دارد. این مضمون نه تنها در موقعیت و انتخاب نهایی مأمور امنیتی که علاوه بر آن در زندگی تباه شدۀ پدر ارغوان (که ظاهراً از سران منافقین است) منعکس می شود. پدر ارغوان در یکی از مهم ترین دیالوگ های فیلم به دخترش می گوید (نقل به مضمون) : «من و مادرت بالاخره فهمیدیم که هیچ چیز در این دنیا ارزش این را نداشت که ما تو را رها کنیم و به دنبال آن برویم.» و این گونه تمامی آرمان ها و عقیده ها یک کاسه می شود و همدلی کارگردان با مأمور امنیتی بر اولویت عشق بر تمام اینها فتوا می دهد. باید از برادر ابراهیم پرسید که اگر همه آن شقایق هایی که به تعبیر سید شهید شما بلبل نغمه خوان شان بودی، به ماجرای زندگی این گونه نگاه می کردند تقدیر جنگ ما چگونه رقم می خورد؟!

ملک سلیمان (شهریار بحرانی) : به نظرم ویژگی ها و برجستگی های فنی و بصری فیلم باعث شد که هیأت داوران جشنواره نتوانند بزرگی و ابهت دیگر ابعاد آن را مورد توجه قرار دهند. تا به حال هیچ یک از آثاری که در سینما و تلویزیون راجع به تاریخ انبیا و اولیای الهی ساخته شده، چنین تصویر حقیقی و روشنی از  حس و حال دینی و معنوی در بستر حیات اجتماعی و سیاسی اولیای خدا را ارائه نداده بودند. همه جزئیات فیلم دقیق و درست است و این یکی از اصلی ترین نکاتی است که فیلم را از کاری مثل سریال یوسف پیامبر متمایز می کند. ملک سلیمان فیلم طراز انقلاب اسلامی است. در میان فیلم هایی که دیده ام، تنها فیلمی است که به شدت دوست دارم که بار دیگر ببینم. به نظرم لازم است که فیلم با توجه به تناسب شگفت انگیزی که با اوضاع و احوال دارد (شگفت انگیز از این جهت که فیلمنامه آن سه چهار سال پیش نوشته شده و فیلمبرداری در سال 87 انجام شده است) در اسرع وقت اکران عمومی شود.

طلا و مس (همایون اسعدیان) : منوچهر محمدی (تهیه کننده) گیر داده به روحانیت و ول کن هم نیست! البته اگر حاصل این گیر دادن فیلم خوب و گرمی مثل طلا و مس بشود دعا باید کرد که رفع گیر نشود. اینجا هم دقیقاً آن چیزی که به فیلم چنین لطافت و حس و حال مطبوعی داده، توجه به جزئیات مینیاتوری و ظریف شخصیت و روابط آدمهاست. تنها وصله ناچسب به زعم من پرستار بیمارستان است که قرار بوده از یک سپهر و فضای زیستی دیگری به عالم «سید و زهرا سادات» پرتاب شود و کم بیاورد ولی به نظر من در نیامده است. مهدی نکات خوبی راجع به این فیلم نوشته است.

نفوذی ( از نظر ما جمال شورجه!) : یک فیلم دفاع مقدسی – پلیسی سالم با ته مایۀ سیاسی – حزب اللّهی!

لطفاً مزاحم نشوید (عبدالوهاب) : از این فیلم های اپیزودیک ضدّ قصه بود که احتمالاً منتقدان هنری چرندیاتی از این قبیل راجع بهش می نویسند : « تصویری صریح و شفاف و مستندگون از واقعیت های اجتماعی ... »!! در مجموع همه چیز داشت دزدی، اعتیاد، ریاکاری، خشونت خانگی، بی اعتمادی، ازدواج موّقت، تکّه پرانی سیاسی، روحانیت و ... هر چیز دیگری که دوست داشته باشید!! نقطه قوت فیلم پیرمرد و پیرزن اپیزود سوم بودند.

شب واقعه (شهرام اسدی) : به نظرم اگر در ابتدای فیلم واقعی بودن ماجرا بیان شود به درگیر شدن جدی تر بیننده با شخصیت دریاقلی کمک کند. موقعیت های طنز نیمه اول فیلم و بازی حمید فرخ نژاد خیلی خوب است. فضای شهر جنگزده نیز کم و بیش در آمده هر چند به گرد فیلم خوب ولی هنوز اکران نشده «کودک و فرشته» نمی رسد. اواخر فیلم حوصله تماشاگر چند دقیقه قبل از خود فیلم به پایان می رسد!!

شکارچی شنبه (پرویز شیخ طادی) : جدا از بی سر و ته بودن فیلم و شلختگی بی حد و نهایت شخصیت پردازی و قصه گویی، مضمون شکارچی شنبه پیش و بیش از آن که ضدّ اسرائیل باشد، ضد بنیادگرایی مذهبی است!! اساساً فیلم مبتنی بر تحلیل و تصور غلطی از ماهیت پروژه اسرائیل است.

کیمیا و خاک (رافعی) : یک فیلم زیر متوسط و کسالت بار راجع به انقلاب. نه به لحاظ فرم و نه از جهت قصه و نه حتی از جهت مضمون حرفی برای گفتن ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:47  توسط سجاد صفار هرندی  | 

« یکی از این دستاوردها پی بردن به ایین قضیه است که در مواقع دشواری و سختی و در مواقعی که مسائل سرنوشت ساز برای یک ملت پیش می آید و خطر کردن لازم است، چنین نیست که همۀ اقشاری که در این کشور حضور دارند، به طور یکسان در این ریسک کردن و خود را به خطر انداختن شرکت کنند. ما این مسأله را لمس کردیم و دیدیم و بارها این مطلب در طول جنگ گفته شد. در کلام حضرت امام (ره) هم ثبت است. خود ما هم لمس کردیم و امروز هم می توانیم مشاهده کنیم. گرچه در آینده ممکن است کمی غبار روی این مسأله بنشیند.

در طول جنگ آنهایی که جنگیدند همین زاغه نشینان، طبقات ضعیف و مستضعف بودند. نه آنکه از کسانی که سفره و جیب پر و امکانات فراوان داشتند کسی در جبهه شرکت نکرد، ولی آنها استثنا بودند. اکثر آنها کسانی بودند که کنار نشستند و اگر آدمهای خوبی بودند حداکثر « نق » زدند و اگر پلیدتر بودند، در این میان سوء استفاده های مالی و اقتصادی هم کردند و از پشت بر ملت و کشور ما خنجر زدند و کارشکنی کردند. کسانی که جبهه ها را پر کردند و در همین پوسترهایی که اینجا زده شده می توانیم قیافه های آنان را ببینیم، از محلات جنوب شهر و قشرهای ضعیف و شهرهای دور افتاده و امثال اینها بودند که کشور را در خطر حفظ کردند. آنها  پاداش خود را هم گرفتند و رشد عظیمی کردند. همۀ غبارهای ذلّت و عقب افتادگی تاریخی که بر آنها تحمیل شده بود را پشت سر انداختند و به عنوان نسلی و انسانهایی آگاه به صحنه آمدند و در حقیقت پایه ای شدند تا تاریخ ما نقطه عطفی را پشت سر بگذارد که به طور طبیعی برگشت به گذشته را ناممکن می کند. »

میرحسین موسوی، 4/7/1376 ، دانشگاه تربیت مدرس

به نقل از پنج گفتار، صص 86-87

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 23:56  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله جهت درج در هفته نامه پنجره نگاشته شده است.

یکم. ولادت « دانشگاه » در ایران بیش از آن که متأثر از تحولات معرفتی و اندیشه ای باشد، در نسبت با وضعیت های سیاسی و اجتماعی رخ داده است. تحولات معرفتی که تأسیس ساختار جدید برای تولید و انتقال دانش را در نظر نخبگان ایرانی الزامی ساخت، عمدتاً نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی موقعیتی تبعی و ثانوی داشت. البته  این امر در ذات خود واجد هیچ گونه ارزشگذاری مثبت یا منفی نیست و صرفاً بیان یک واقعیت تاریخی است. تولد دانشگاه و به بیانی جامع تر « مدرن سازی نهاد تولید دانش » در ایران بخش مهمی از تلاش نظری و عملی برای مواجهه با مسأله « عقب ماندگی » و چاره ساختن آن بوده است. لیکن در نقطه ثقل و محور این تلاش اصحاب و اهالی دانش - که در نهاد سنتی علم در ایران ( حوزه های علمیه ) مستقر بودند – حضور نداشتند. باور به لزوم تحول در دانش و نظم و نهاد آن محصول تتبعات نظری و رهگشایی های معرفتی این اهالی سنتی دانش نبود. این سیاستمداران و حاکمان / اشراف بودند که بنا بر مقاصد عملی و مواجهه با مسائل واقعی دنیای جدید چنین الزامی را احساس کردند و چنین تحولی را تدارک دیدند. شاید اگر شکاف میان نهاد سنتی تولید دانش با دستگاه سیاسی این چنین عمیق نبود و نهاد سنتی دانش نه فقط با مسائل زندگی فردی، که با الزامات اداره و تنظیم حوزه اجتماعی نیز درگیر بود، داستان ولادت دانشگاه ( و بسیاری دیگر از داستان های مهم تاریخ معاصر ما ) به گونه ای دیگر رقم می خورد.

دوم. اما حاکمان / اشراف ایرانی ( به ویژه آنان که در کار نوسازی ولع بیشتری داشتند ) به نهاد سنتی دانش بدبین تر از آن بودند که چنین ملاحظاتی را مورد توجه قرار دهند. آنان به شدت عجله داشتند و از جهاتی نیز محق بودند! کشوری که در چهارراه حوادث جهانی قرار داشت نمی توانست بیش از این در ورطه عقب ماندگی در جا بزند و نجات از این ورطه نیاز به راه حلی فوری داشت. آنان راه نجات را شورمندانه در کیمیایی به نام « تکنیک » (فن) یافتند و اولین تلاش سازمان یافته برای مدرن سازی نهاد علم در ایران را « دار الفنون » نام نهادند. تکنیک برای حاکمان / اشراف ما اسم رمز قدرت بود و قدرت کلید گشودن قفل عقب ماندگی. فلذا علم جدید با مقصودی فنی و تکنیکی در این دیار مستقر شد و نظم و نهاد یافت. تحول نهاد دانش در ایران در نقطه آغاز پروژه طراحی شده از سوی حاکمان / اشراف بود و اگر اشرافیت در تمایز از عموم و آحاد مردم تعریف شود، دانشگاه به مثابه مولود این تحول در طول این 100 سال به رغم تمامی فراز و نشیب ها خصلت اشرافی خود را حفظ کرده است.

سوم. تحول در نهاد دانش به شکل گیری اهالی و اصحاب دانش جدید انجامید و لایه اجتماعی جدیدی را به وجود آورد که اگر چه به لحاظ عدد کم شمار ولی به جهت اثر پرنفوذ بودند. آنچه که این لایه اجتماعی جدید دعوی آن را داشت فرا تر از آموزه ها و مقاصد تکنیکی دارالفنون بود. درست یا غلط، بسیاری از آنان – اغلب به صورتی غریزی و نااندیشیده - به این دریافت رسیده بودند که حتی تحقق مقاصد فنی و تکنیکی موقوف به تحولاتی جدی در سایر ساحات و حوزه های حیات جمعی و فردی ایرانیان است. این لایه اجتماعی که اساساً از میان حاکمان و اشراف بر خاسته بود، به موتور حرکت بخش قطار تجدد طلبی و مدرن سازی ایران بدل شد. قطاری که حرکت آن لزوماً در گرو انهدام « سنت » به مثابه مهم ترین مانع تلقی می گردید.

چهارم. این کارکرد ضمنی نهاد مدرن علم، در بدو امر چندان نیز به مذاق حاکمان / اشراف ایران ناخوشایند نبود. به ویژه استقرار دیکتاتوری شبه مدرن پهلوی اول چنین مقصودی را از یک پیامد ناخواسته به هدفی طراحی شده برای ایجاد سامانی نوظهور جهت تولید و انتقال دانش به نام دانشگاه بدل ساخت. طراحان سیاست های عصر پهلوی اول تأسیس دانشگاه و تحول نهاد علم را بخش مهمی از پروژۀ ساخت دولت مدرن و پرده ای از نمایش (کمدی؟! ) « ترقیات » رضاخانی قلمداد می کردند. طبق محاسبات آنان، دانشگاه علاوه بر آن که کادر ها و تکنسین های پروژه نوسازی را در دل خود پرورش می داد، به لحاظ فرهنگی و اجتماعی نیز نقشی تحول بخش و مدرن ساز ایفا می کرد. محاسبات آنها یکسره بر خطا نبود. اما از این جهت نارسا بود که پیش بینی نمی کرد که دانشگاه ایرانی بیش از آن که در تربیت بروکرات و تکنوکرات ماهر و وفادار موفق شود، در تولید « روشنفکر ناراضی » کامیاب خواهد بود. روشنفکرانی که اغلب در لزوم نوسازی و قداست « ترقّی » با رژیم سرکوبگر همداستان بودند ولی در مناسبات و سیاست های یکه سالارانه و تمامت خواهانۀ آن فضایی برای مشارکت سیاسی نمی دیدند. این روند به خصوص در 15 سال پایانی سلطنت پهلوی دوم شتابی مضاعف یافت.

پنجم. انقلاب اسلامی با خروش توفندۀ توده های بی نام و نشان مستضعف و مسلمان و در سایه رهبری اساطیری ابَرمردی که تمامی اصالت ها و حقایق اصیل و محجوب معنوی را در وجود خود تجسم بخشیده بود، در میان حیرت و انفعال رژیم دیکتاتوری شبه مدرن و بروکرات های پر ادعای آن، با سودای « شکافتن سقف فلک و در انداختن طرحی نو » سرود پیروزی سر داد. اما این فقط رژیم سرکوبگر و بروکرات های وفادار به آن نبودند که آنچه رخ می داد را با خشم و حیرت به نظاره نشستند. بخش اعظم « روشنفکران ناراضی » نیز در مقابل انقلابی که به نام خدا صورت گرفته بود ( به ویژه در مرحله تثبیت و استقرار ) ، موضعی ناهمدلانه اتخاذ کردند. « بروکرات های پر ادعا » و « روشنفکران ناراضی » هر دو محصولات نهاد مدرن دانش و زاییده پروژه نوسازی مدرنیستی بودند و در اتقلاب اسلامی آنچه که نفی می شد، دقیقاً همین نوسازی مدرنیستی بود.

ششم. اگر چه اصحاب انقلاب درکی اجمالی از چنین وضعیتی داشتند، اما این اجمال در فوران عواطف و سکرات ایمان انقلابی مجالی برای تفصیل نمی یافت.  واقعه انقلاب فرهنگی سال 1359 نیز بیش از هر چیز واکنشی به مسأله سازی و هنجار شکنی گروهک ها در سطح دانشگاه بود و اگر اشارات دقیق امامِ انقلاب نبود، احتمالاً حتی کمتر از این متوجه وجوه بنیادین معرفتی و فرهنگی « مسأله دانشگاه » می شد. در مجموع آنچه رخ داد این بود که دانشگاه کمابیش به حال و روال سابق خود استمرار یافت و صرفاً افرادی که در مخالفت با انقلاب و هویت اعتقادی آن بارز بودند، مورد تصفیه قرار گرفتند. چه بسا این استمرار وضعیت دانشگاه بر مدار سابق، در فضای پرتو افشانی آرمان انقلابی و شور و حرارت مجاهده و ایثار چندان مشهود و محسوس نبود. اما این واقعیت با کم نور شدن این منبع فیض در اواخر دهه شصت مجال بیشتری برای ظهور یافت و به تدریج توابع و نتایج ناخواسته خود را به رخ کشید. دانشگاه همان دانشگاه بود ( و هست ) و عمده محصولات آن در بهترین حالت چیزی جز همان دو محصول آشنای قدیمی نمی توانست باشد : « بروکرات های پر ادعا» و « روشنفکران ناراضی » ! طرفه آن که اگر دیکتاتوری شبه مدرن پهلوی محصول اول را در جهت مقاصد خود مطلوب می شمرد و دیگری را مزاحم و مخل، نظام بر آمده از انقلاب اسلامی بنا بر هویت فرهنگی - عقیدتی و طرح بدیع و بی سابقه خود  در این وادی مشکلی مضاعف دارد.  چنین وضعیتی است که دانشگاه را به مثابه یک « مسأله » در چارچوب مسائل ایران پسا انقلابی پدیدار می سازد و اندیشیدن به دستور کاری رادیکال ( و نه البته ضربتی و کوتاه مدت ) برای حل مسأله را اجتناب ناپذیر می سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 11:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مطلب برای نشریه دانشجویی ماهو نگاشته شده است. به رغم بیات شدن (!)، قابل خواندن است.

« دیروز شوی جالبی اجرا کردید! » این را دوست سبز همیشه عصبانی ام برایم sms  می کند. فردای 16 آذر 1388. منظورش از شو ( show ) همان « نمایش » است. جوابش می دهم : « همیشه شعبون، یه بار هم رمضون ... ! » چیزی نمی گوید ولی من ول کن نیستم : « حالا تو از شویی که ما اجرا کردیم ناراحتی یا از این که رفقات شویی که آماده کرده بودند نتونستند اجرا کنند؟! » می گوید : « شما قاعده بازی را به هم زدید. مگر نمی دانید فضای دانشگاه مال شما نیست. چرا با این نمایش ها فضای دانشگاه را می دزدید؟! » می گویم : « این که فضای دانشگاه جزو اموال کیست بحثی است در جای خود ... ولی قبل از آن به نظرت وقتی که شما می روید و نمایش های روالمند دیگران را خراب می کنید، نباید توقع داشته باشید که دیگران هم به فکر خراب کردن نمایش شما بیفتند؟! حق با توست. تجمعات و تظاهرات از هر طرف که باشد اساساً چیزی از جنس « نمایش » است. اما این شما نبودید که اول به سراغ تظاهرات روز قدس آمدید و جایی که اساساً قرار بود خشم علیه اسرائیل و اتحاد در حمایت از فلسطین « نمایش » داده شود، شعار « نه غزه ، نه لبنان » سر دادید؟ وقتی شما در تظاهرات 13 آبان که اساساً قرار است از آن پالس مرگ بر آمریکا ارسال شود، پالس مرگ بر روسیه بفرستید، چرا نباید توقع داشته باشید که دیگران هم از روز 16 آذر که قرار است توسط شما پیام نارضایتی به بیرون فرستاده شود، برای ارسال پیام وفاداری به نظام و انقلاب استفاده کنند؟! » می گوید : « پس نهایتاً ما مثل همیم!! » پاسخ من روشن است : « نه! چون من قبول ندارم که فضای دانشگاه و روز دانشجو بخشی از دارایی خصوصی جریانی باشد. بسیج دانشجویی الان 6 – 7 سال است که روز 16 آذر برنامه و تجمع می گذارد و از قضا معتقد است که جنبش دانشجویی 16 آذر 1332 و 13 آبان 1358 اگر میراثی داشته باشد، ما به میراث داری آن سزاوار تریم. » می گوید : « مغالطه نکن! شما از بیرون آدم آوردید! کارت های غدیرتان را سایت آینده هم نوشته ... » می گویم : « اگر آمدن تعدادی از دانشجویان دانشگاه های دیگر تهران، تجمع 16 آذر را از اصالت خارج کند که خدای نکرده باید آرشیو کل 16 آذر های 10 سال اخیر شما را یکجا delete کرد! من که بارها سخنرانی فلان دانشجوی مبارز پلی تکنیکی و خوانده شدن بیانیه انجمن اسلامی دانشگاه مازندران را در تجمع تان دیده ام، چه کنم؟! نکند فراموش کرده ای که شورانگیز ترین بخش از مناسک (!) سالانه 16 آذر دوستان طی این سالها ، از جا کندن درب غربی دانشگاه برای وارد کردن دانشجویان سایر دانشگاه ها بوده است؟! تازه من قصد ندارم به خبرهای غیر رسمی راجع به حضور سازمان یافتۀ غیردانشجویان از فلان استان در مراسم 16 آذر دانشگاه تهران در دو سه سال اخیر استناد کنم. هم چنین نمی خواهم به دسته های سی تایی و پنجاه تایی کارت دانشجویی که همین امسال از دانشگاه خارج می شد و با آن دانشجویان جدید (!) دانشگاه تهران وارد می شدند اشاره کنم. » می گوید : « تا کی می خواهی با این حرف ها چشمت را روی واقعیات ببندی ... » *

***

« فردا ( دوشنبه 23 آذر ) همگی در تالار چمران دانشکده فنی حاضر می شویم تا ... » این بار پیامک را دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشگاه تهران برایم فرستاده است. برایش جواب می فرستم که : « تا آنجایی که خاطرم هست تو یک سالی می شود که فارغ التحصیل شده ای، اخوی! پس چطور می خواهی وارد دانشگاه شوی؟! نکند با کارت غدیر؟! ... »


* این مناظره پیامکی اساساً ریشه در واقعیت دارد ولی برای رساندن این مطلب به 600 کلمه معهود اندکی توسط نگارنده تفت داده شده است!

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 23:48  توسط سجاد صفار هرندی  | 

هر چه می گذرد بیشتر در این باره مطمئن می شوم که میان فیلم خوب « درباره الی ... » و آنچه که جنبش سبز نامیده می شود، ارتباطی عمیق تر از یک همزمانی تصادفی و یا انتساب هر دو به « طبقه متوسط جدید تهران نشین » وجود دارد. برای من وجه اصلی این نسبت با تسلسل رنج آور « دروغ و فاجعه » مشخص می شود. « درباره الی ... » آن طور که من می فهمم قرار است این را به ما نشان دهد که دروغ – و لو کوچک و پیش پا افتاده – چگونه می تواند سر از وضعیت های فاجعه آمیز در آورد. دروغ هایی با موجه ترین ظواهر و از سوی بهداشتی ترین آدمها. و بعد هم که مشخص است! دروغ تاریخ مصرف دارد و وقتی دروغ بودنش بر آفتاب می افتد تازه فاجعه ابعاد بزرگ تر خود را ظاهر می سازد و دروغ های بعدی که قرار است از این سرنوشت محتوم جلوگیری کند عملاً نقشی جز بدتر کردن ماجرا ندارد. یادمان هست که این سرنوشت دروغ های کوچک و پیش پا افتاده ای است که ابتدائاً تصور می شد آب را از آب تکان نمی دهد. وقتی دروغی به بزرگی « افسانه تقلب 11 میلیونی » تدارک می گردد، ابعاد فاجعه به نحو هولناکی بزرگ می شود. و بعد که فاجعه با هیبت دهشتناک خود ظاهر شد و فرجام شوم دروغ بزرگ همه را مصیبت زده کرد، تازه اول مسیر یافتن راههای جدیدی برای گریز از حقیقت است. کمربند دروغ به سرعت تکمیل می شود : « اصل ماجرا تقلب نبود ... خس و خاشاک ... تجاوز ... هفتاد و دو کشته ... بسیج ... صدقه ... دیکتاتور ... » اما چه می توان کرد؟ جامه بدقواره دروغ را از هر طرف که وصله پینه می کنند، از ده جای دیگر چاک می خورد. تا عاقبت سر از جایی در می آورند که دیگر ادامه دادن این وصله پینۀ فضاحت بار ممکن نیست. بالاخره باید از این مخمصه خلاص شویم و بعد برویم ماشین مان را که در ماسه های ساحلی تپیده، هل بدهیم و بیرون بکشیم و خلاص : « بله، دولت خوب است که به مجلس و قوه قضائیه پاسخگو باشد ... !! »

***

در فاصله بین خطوط و کلمات بیانیه اخیر موسوی درماندگی و فروبستگی موج می زند. حالت کسی که - به قول ورزشی ها - هم نتیجه را باخته است و هم اخلاق را! ولی دلیل این که ترحم به این شرایط او ناممکن می شود این است که در همین حال زار و نزار هم دست از رجز خواندن و مبارز طلبیدن بر نمی دارد. چیزی که بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه تهران در نامه شان خطاب به محسن رضایی نوشته اند دقیقاً معطوف به همین نکته است :

« ديگر نيازی به بصيرت چنداني ندارد كه دريابيم رأس فتنه اخير با بدعهدی و ناجوانمردی تمام معارضه با نظام اسلامي را آغاز كرده است و طي شش ماه بی‌وقفه ادامه داده است، در ماه‌ها و به ويژه هفته‌هاي اخير كه آثار بي‌فرجامی و فروماندگی اين حركت شيطنت‌آميز در اهداف ضد انقلابی خود بيش از پيش آشكار شد و حتي متوهم‌ترين فتنه‌گران را نيز از اين سرنوشت محتوم آگاه كرد، با اين همه سران فتنه با اقدامات و موضع‌گيري‌های اخير خود نمايان ساخته‌اند كه فاقد آن مايه از دليری و [ ... ]۱ هستند كه كفش‌هاي خود را از گردن بياويزند و با خضوع و شرمساري در پيشگاه ملت و رهبري به جرايم و خطاياي خود اعتراف و طلب بخشش كنند. چنين بزرگ منشی فقط از امثال «جناب حر بن يزيد» بر مي‌آيد كه وقتي پي به اشتباه خود برد، در لحظه‌اي آسماني تصميم گرفت بر منيت و تعلقات خويش پای بگذارد و مسير حق را انتخاب كند، حر اهل شجاعت و ادب بود و آنان كه فاقد اين دو فضيلت ارزشمند باشند، راهي به حريت نخواهند داشت. »

***

در جریان رقابت انتخاباتی امسال، موسوی بی وقفه سه معیار برای نقد و تخطئه دولت احمدی نژاد معرفی می کرد: صداقت، قانون و عقلانیت. بر آنم که همین سه محور بهترین ابزار هایی است که با آن می توان رفتار بعد از انتخابات موسوی و جریان حامی او را نقد کرد. موارد اول و دوم واضح تر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد. اما مورد سوم کمتر مورد بحث قرار گرفته است. عقلانیت را اگر با تلقی وبری بفهمیم بیش از هر چیز به تناسب میان اهداف و وسایل دستیابی به این اهداف مربوط می شود. سؤال اینجاست: حتی اگر اهداف اعلام شده این جریان ( دموکراتیزاسیون، آزادی احزاب و مطبوعات، پاسخگو کردن حاکمیت و ... ) را به دیده همدلی بنگریم، آیا مسیر انتخاب شده توسط موسوی برای تحقق این اهداف بایسته بود؟ خصوصاً به نظرم خوب است اصلاح طلبانی که اهل تأمل هستند در ارزیابی خود از تحولات شش ماه اخیر با این شاخص به آنچه هزینه کرده و آنچه به دست آورده اند، بیاندیشند.


۱- این کلمه به درخواست استاد محترم، جناب آقای دکتر صدیق سروستانی از متن حذف شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1388ساعت 23:13  توسط سجاد صفار هرندی  | 

زمین آلودۀ ننگی است، ننگی مثل باعورا*

زمان آبستن جنگی است، جنگی مثل عاشورا ...

استاد علی معلم دامغانی


* بلعم باعورا از علمای بنی اسرائیل بود که به اسم اعظم آگاهی داشت و مستجاب الدعوه بود. امّا در آخر بطرف فرعون ميل كرد، و از درباريان او شد. در آیات ۱۷۵ و ۱۷۶ سوره مبارکه اعراف داستان او مورد اشاره قرار گرفته است :

 حكايت كسى را كه آيه هاى خويش به او تعليم داديم و از آن به در شد و شيطان به دنبال او افتاد و از گمراهان شد، براى آنها بخوان . (۱۷۵) اگر مى خواستيم ، وى را به وسيله آن آيه ها بلندش مى كرديم ، ولى به زمين گراييد (پستى طلبيد و به دنيا ميل كرد) و هوس خويش را پيروى كرد. حكايت وى حكايت سگ است كه اگر بر او هجوم برى ، پارس مى كند و اگر او را واگذارى ، پارس مى كند. اين حكايت قومى است كه آيه هاى ما را تكذيب كرده اند. پس اين خبر را بخوان ، شايد آنها انديشه كنند. (۱۷۶)

+ نوشته شده در  شنبه 5 دی1388ساعت 22:55  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این عجیب نیست که مهدی کروبی، همان کسی که آن نامه معروف را ( به همراه روحانی و امام جمارانی ) در زمستان 67 به آقای منتظری نوشت، در تشییع جنازه او با چشمانی گریان بی تابی کند!! همچنان که عجیب نیست میرحسین موسوی، همان کسی که پس از عزل مرحوم منتظری به ادارات دولتی 24 ساعت مهلت داد تا تمامی تصاویر او را از در و دیوار جمع کنند، به عنوان صاحب عزا (!) شبانه به بیت او برود و صبح نیز در تشییع جنازه شرکت کند. هم چنین است وضعیت عبدالله نوری، او که خود برای پدرم تعریف کرده بود که وقتی طی تماسی تلفنی از تصمیم امام برای عزل منتظری مطلع گردید، هنوز مکالمه به پایان نرسیده با اشارۀ دست به کارکنان دفتر نمایندگی ولی فقیه در جهاد سازندگی فهمانده بود که عکس « فقیه عالیقدر » را پایین بیاورید! اینان همه سالکان و رهروان مسیری هستند که مرحوم منتظری پیشتاز و پیشکسوت آن بود و این طبیعی است که افراد برای میر و مرشد خود سنگ تمام بگذارند. مرحوم منتظری « بزرگ خاندان تجدیدنظر طلبی » بود. در میان اصحاب انقلاب اسلامی، او اولین کسی بود که به تشکیک در آرمان انقلاب و مسیر طی شده بر اساس آن پرداخت و من فکر می کنم این آن چیزی بود که امام را از عدم صلاحیت وی برای سکانداری کشتی انقلاب مطمئن ساخت. هم ماجرای مربوط به سید مهدی هاشمی و هم جریانات مربوط به زندان و برخورد با منافقین و موضع گیری های غیر اصولی آقای منتظری در ایجاد نوعی فاصله میان او و امام مؤثر بود. ولی آنها که به ویژه با برجسته ساختن مورد دوم قصد دارند معنای خاصی به عزل مرحوم بدهند، باید توضیحی درباره فاصله حدوداً 8 ماهه این ماجرا با نامه 6/1/68 امام خطاب به منتظری بدهند. آنچه که نهایتاً به تصمیم امام شکل داد، نه این موارد که موضع گیری های « تجدیدنظر طلبانه » مرحوم در زمستان 67 بود که به طور خاص در مصاحبه با ویژه نامه دهمین سالگرد پیروزی انقلاب ( به کوشش جواد مظفر ) و سخنرانی 22 بهمن متبلور شد.

آقای منتظری اولین نفر ( و نه تنها یا آخرین نفر ) در میان یاران انقلاب بود که به این نتایج رسید : « ما در این ده سال تندروی کردیم ... شعار های تند و تیزی دادیم که بی جهت باعث شد تا دنیا با ما بد شود و همه از ما بترسند ... ما در جنگ و غیر از آن شعار هایی غیر عملی و غیر واقعی دادیم ... ما به حرف افراد عاقل و کارشناس  ] یعنی لیبرال ها و ملی گرایان[ گوش نکردیم و آنها را طرد کردیم ... » ( نقل به مضمون از سخنرانی 22 بهمن 67 ) این آن چیزی بود که برای امام در لزوم برکناری قائم مقام خود تردیدی باقی نمی گذاشت. البته باید از جهتی ممنون مرحوم منتظری بود که با بیان این قبیل موضع گیری ها موجب گردید، تا امام در مقام پاسخ گویی پیام تاریخی سوم اسفند 67 را صادر کند. این پیام به «منشور روحانیت » مشهور شد، اما شاید عنوان « مانیفست ضد تجدیدنظر طلبی » بیشتر با مفاد و مضمون آن مطابق باشد.

بعضی دیگر از یاران انقلاب نیز در مقاطع گوناگون و با شدت و ضعف متفاوت، به نتایجی از جنس آنچه در زمستان 67 بر زبان مرحوم منتظری جاری شد، رسیدند. این که اینان در سوگ منتظری، پیشکسوت و بزرگ خاندان تجدیدنظر طلبی، چهره بخراشند و یقه چاک دهند، نه جای تعجب دارد و نه جای گلایه. آن چه جای حیرت و تعجب دارد آن است که در همین حال دم از راه امام و میراث خمینی کبیر زده و خود را در نهایت کاسبکاری و شیّادی تبع و تالی او قلمداد کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 9:51  توسط سجاد صفار هرندی  | 

حج سال 71

حج سال ۱۳۷۱، مساجد سبعه، اعضای تحریریه نشریه « زائر » : از چپ نفر دوم آقایان شریعتمداری، طالقانی، سلیمی نمین، کچویان، صفار هرندی.

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 14:50  توسط سجاد صفار هرندی  | 

همین ابتدای امر بگویم که غرض از نوشتن این مطلب دفاع از ممنوعیت نمایش فیلم کتاب قانون در مدیریت قبلی ارشاد نیست. که به نظرم این فیلم حتی ارزش توقیف شدن هم نداشت و این آن چیزی است که از فیلمی مثل سنتوری متمایزش می کند. چیزی که انگیزه برای نوشتن این مطلب را فراهم آورد دفاع ساده دلانه بعضی از دوستان و به ویژه آدم سختگیر و غیر لیبرالی (!) مثل آقای علی مطهری از این فیلم به عنوان یک فیلم دینی و قرآنی و « امر به معروف و نهی از منکری » است. توضیح خواهم داد که این دوستان به زعم حقیر با معنای درونی و کلی فیلم ارتباط برقرار نکرده اند و « کتاب قانون » در کمال رندی و ریاکاری با پوشش « چرا ما در زندگی مان به قرآن عمل نمی کنیم؟! » باطن سکولار و غیر دینی خود را از چشم آنها مخفی کرده است. البته لابد دوستان تعجب می کنند که فیلمی که علی الظاهر در نقد ریاکاری ساخته شده است، به همین صفت متصف می شود!

واقعیت این است که من حتی بر خلاف آقای دکتر حداد عادل مسأله را در زیادی بد نشان دادن ایرانیان و عمومیت بخشی به آن نمی دانم. اتفاقاً اگر دقت کنید فیلم از دو ایرانی چهره مثبتی ارائه کرده یا حداقل چهره منفی ترسیم نکرده است و به نظر من این کلید فهم دقیق « کتاب قانون » است : یکی آن خانم دکتر شیک و آلامد است که خیلی دلسوزانه و طبیبانه به مسأله بیمارش رسیدگی می کند و دست کم ما در آن چند دقیقه ای که در محضر ایشان هستیم – بر خلاف بقّال، قصّاب، سبزی فروش و ... -  هیچ رذیلت و سیئه ای مشاهده نمی کنیم. و دوم، خواهر کوچک رحمان که من تا قبل از خواندن مصاحبه کارگردان فیلم با ضمیمه روزنامه اعتماد منطق خوب بودن او در میان چنین خانوادۀ عوضی (!) ای را نفهمیده بودم : « کوکب آدم با اخلاق تری است چون به نسل جوان تعلق دارد و « مدرن » تر است ...» ( نقل به مضمون ) مشاهده می فرمایید که از نظر کتاب قانون ما ایرانی خوب هم داریم! آنهایی که تر و تمیز تر و مدرن تر هستند! متهم « سنّت » است و دین سنتی. این فیلم مشخصاً پارۀ مذهبی و سنتی جامعه ایران – که البته اکثریت عظیم آن را تشکیل می دهد – هدف گرفته است.

عجله نکنید! من نگفته ام که پاره مذهبی و سنّتی جامعه ما نباید نقد شود. بعضی از فیلم های مورد علاقه من مثل « لیلی با من است » و « زیر نور ماه » دقیقاً چنین مضمونی دارند. اما کتاب قانون نسبت به مذهبی ها موضع نقّادانه ندارد، موضع کینه توزانه و عقده گشایانه دارد. آدم های مذهبی و سنتی که در فیلم می بینیم، نفرت انگیز اند. حتی خاکستری هم نیستند. ماجرا فرا تر از بی توجهی به احکام اخلاقی قرآن و اسلام است. اعضای خانواده رحمان و همسایه ها و کسبه محل به معنای دقیق کلمه «عوضی» هستند. غفلت از برخی احکام اسلام چیزی است و لئامت و بدخواهی و بیرحمی چیز دیگری. هر چه که به ما ( ایرانیان به طور عام و مذهبی ها به طور خاص ) بچسبد، بعضی صفات با ده من سریش هم نمی چسبد. مردمی که به مهربانی، مهمان دوستی و غریب نوازی معروف اند را چه نسبتی با خانواده رحمان و بلایی که بر سر همسر او می آورند، هست؟! ماجرا اصلاً اقتضائات طنز و ... نیست. انفجار نفرت و سیاه نمایی است. نسخه رقیق شده ای از « بدون دخترم هرگز »! یکی از چیزهایی که این نفرت پراکنی را به خوبی نشان می دهد نوع شخصیت پردازی آن « حاج آقا » ی قشری و خشک مغزی است که ظاهراً در اداره رحمان مسئولیتی هم دارد. واقعاً ورود او به ماجراهای خانوادگی رحمان و همسرش و تلاش برای اختلاف افکنی و دو به هم زنی ، واجد کدام توجیه داستانی و منطق دراماتیک است؟! هیچ! تنها نمایانگر کینه و نفرت عمیقی است که سازنده و احتمالاً سناریست نسبت پاره مذهبی جامعه خود و نظام دینی مورد حمایت آنان دارند.

دقیقاً به همین دلیل است که اگر حمل بر صحت – به قول دکتر حداد، نیت خوب – هم کنیم، فیلم در مقصد اصلاح و امر به معروف و متذکّر ساختن مخاطب مذهبی به این که بسیاری از رفتار و سلوک او با موازین قرآن سازگار نیست، به هیچ رو توفیق نمی یابد. اولین شرط تأثیر امر به معروف بیان ناصحانه و مشفقانه آن است و طبیعی است با نوع بازنمایی کتاب قانون اغلب مخاطبان مذهبی فیلم بیشتر عصبانی شوند تا متذکّر! نکته جالب این است که آن بخشی از دوستان متدین و مذهبی هم که از فیلم دفاع می کنند خود را مخاطب فیلم قلمداد نکرده اند و حق هم دارند. چرا که تصویر ارائه شده در فیلم شبیه آنها و خانواده و دوستان شان نیست. یکی از دوستان فیلم را نقدی خوب بر « دینداری عوامانه » توصیف می کرد و روشن است که او و هیچ کدام از ما خود را جزو عوام نمی دانیم! معلوم نیست این کدام مخاطب است که باید با این فیلم اصلاح شود؟! شک ندارم که آقای علی مطهری هم خود را مخاطب امر به معروف کتاب قانون نیافته اند و مخاطب آن را همان « عوام مذهبی » جاهل و نفهمی قلمداد کرده اند که در انتخابات هم به احمدی نژاد رأی می دهند!

اما به اعتقاد من مقصود و پیام فیلم اساساً بیان این نکته درست که دینداری بسیاری از ما فاقد عمق و بصیرت و دور از آموزه های اصیل قرآنی است، نیست! این پوششی است که در لفاف آن یک پیام اعتقادی و یک پیام سیاسی طرح گردد. پیام اعتقادی آن است که به صراحت از زبان آن راننده تاکسی فلسطینی در انتهای فیلم بیان می شود : « این مهم نیست که تو مسیحی یا یهودی یا مسلمان باشی، مهم اخلاق و رفتار توست. » به پیام قرآنی فیلم توجه کردید؟! این مطلب البته اگر به لوازم منطقی آن توجه کنیم دلالت هایی فرا تر از پلورالیسم دینی دارد و جوهره سکولار و غیر دینی فیلم را عریان می سازد. با این منطق اصلاً اصل دیندار بودن یا دیندار نبودن چه اهمیتی دارد؟! مهم اخلاق و رفتار است و این که « دلت پاک باشه!! » .

اما پیام سیاسی فیلم ( که بیشتر هم مخاطب غیر ایرانی را مد نظر دارد ) آن است که به طور ضمنی در شعر حافظ از زبان آمنه جاری می گردد : « ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش » یکی از نکاتی که طی تمامی سالهای پس از انقلاب و به ویژه چند سال اخیر موجب ناراحتی و عصبانیت « روشنفکران ناهمدل » شده، نگاه توأم با مباهات و محبت بخش وسیعی از مسلمانان جهان به ایران اسلامی و انقلابی بوده است. کتاب قانون تلاش آشکاری است تا ضمن انتخاب نقطه عزیمتی چون ورود یک غیر ایرانی به ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، به مخاطب مسلمان پیام دهد که « در ایران خبری نیست » و « آزمون » حکومت دینی در این خطه جامعه ای بی اخلاق را نتیجه داده است ک باید از ورطۀ آن رخت خود را بیرون کشید! البته در این مورد کتاب قانون به روشنی آدرس غلط می دهد. انقلاب اسلامی که به لطف ایستادگی و ایثارگری همین « سنتی ها » و « عوام دیندار » به ثمر رسید، با نسیم معنوی خود در دهه اول جامعه ای را محقق ساخت که به لحاظ مؤلفه ها و ملاک های دینی و اخلاقی چون مهر، اخوّت مؤمنانه، ایثار، قناعت، توکل، تعاون و ... کمتر نظیری در تاریخ برای آن یافت می شود و انسان هایی را در دامان خود پرورش داد که « ره صد ساله عرفا را یک شبه پیمودند. » کمرنگ شدن این نشانها و کمیاب شدن این چنین انسانها مسببی جز تلاش مشترک روشنفکران و فن سالاران برای « مدرن سازی » ایران انقلابی و از سرگیری حرکت قطار نوسازی در مدار وابستگی و از خود بیگانگی ندارد. اگر دادگاهی برای رسیدگی به نقاط تیره و تاریک اخلاقی و فرهنگی جامعه امروز ما تشکیل شود، مدرن ها و مدرنیست ها متهم ردیف اول آن هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:6  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 راستش دغدغه من در نوشتن پست قبلی بر خلاف برداشتی که بسیاری از دوستان کرده اند، مظلومیت امیر المؤمنین و تحریف تاریخ و آشفتگی بازار نشر نبود. مسأله من صرفاً نشان دادن میزان فاصلۀ تلقی « توسعه مدارانه » و متجددانه از تاریخ با نگاه دینی و مؤمنانه بود. در تلقی متجددانه از تاریخ که به نظر من ستون فقرات علوم انسانی و اجتماعی مدرن است، موضوع و داستان اصلی تاریخ بشری، چیزی جز « تصرف و استیلا » ( در عام ترین معنای آن ) نیست. با چنین تلقی و برداشتی عجیب نیست که دوران حکومت علی مرتضی (ع) - که از منظر حقیقت نگر ایمانی هر روز آن به تنهایی می ارزد به مجموع میراث و دستاورد های « تمدن بشری » - به پنج سال جنگ داخلی تعبیر گردد!

من این مطلب را در ارتباط با مباحث موجود در لزوم تحول علوم انسانی نوشتم.  

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:18  توسط سجاد صفار هرندی  |