نمی دانم این ماجرای ولع جشنواره رفتن و فیلمها را در جشنواره دیدن چیست؟! با این که خودمان همیشه برای چنین ولعی مضمون کوک می کنیم و مسخره اش می کنیم اما در عین حال از شرش خلاص نمی شویم. قصه هایی دارم از جشنواره رفتن با انواع مشقّت و حتی مذلّت (!) در سالهای 80 و 81 که گفتن ندارد! با این حال در یکی دو سال اول عمر دولت نهم به کلی قید جشنواره رفتن را زدم. به این وسیله پاسخ دندان شکنی برای سیل درخواست بلیط جشنواره از طرف دوست و آشنا وجود داشت : «مرد حسابی! من خودم هم جشنواره نمی روم! بلیط از کجا برای تو گیر بیاورم ...» امسال اما به برکت چند سری محدود (خدا وکیلی محدود!) بلیطی که وجود داشت، با چند نفر از دوستان دهۀ کاملی داشتیم! بلیط های ما مربوط به سالن وزارت ارشاد بود و در مجموع فیلم های بهداشتی تر جشنواره را دیده ایم.
خواب های دنباله دار (پوران درخشنده) : فضای اوایل فیلم که در مدرسه می گذرد به نظرم خیلی جالب و جذّاب بود ولی از وقتی که سراغ آموزه های روانشناختی و تربیتی در حوزه کودکان استثنایی رفت ارتباطم با فیلم قطع شد. در کل باید از ساخته شدن فیلم کودک استقبال کرد.
بیداری رؤیاها (باشه آهنگر) : وقتی فیلم شروع می شود و گره اولیه را ایجاد می کند، آدم به فکر می رود که چنین گره کوری چطوری قرار است باز شود. اما به نظر می رسد که این سؤال در طول کار سؤال خود سناریست و کارگردان هم بوده و نهایتاً جوابی هم پیدا نشده است! فیلم بدون این که سیر مشخصی برای باز کردن گره تعریف کند گره دیگری روی گره قبلی می زند. ماجرای پناهندگی در دوران اسارت! و بعد هم در نهایت استیصال هر دو گره را با دندان پاره می کند! در مجموع برای کارگردان «فرزند خاک» یک پسرفت به تمام معناست.
به رنگ ارغوان (ابراهیم حاتمی کیا) : بعد از دیدن فیلم های بی رمق و کم جانی مثل به نام پدر و دعوت، دیدن به رنگ ارغوان طعمی از همان فیلم های پر خون دهه 70 را زیر زبان آدم می آورد. اگر بخواهم خیلی فشرده نظرم را بگویم، تصویر ارائه شده در به رنگ ارغوان چندان به ضرر «وزارت» نیست. این که تصویری قدرتمند و با صلابت از سیستم امنیتی ارائه شود نمی تواند بد قلمداد شود. چنان که نمایش تصویری انسانی و عاطفی از یک نیروی امنیتی نیز نباید به مذاق آنان تلخ بیاید. درست است که این ویژگی فردی در تقابل با انضباط خشک سیستم قرار می گیرد ولی چنین وضعیتی خصلت مشترک هر سیستمی است. برخلاف خیلی از دوستان من شخصیت آن مدیر امنیتی (که رضا بابک نقشش را بازی می کند) منفی نیافتم. خط برابر قلمداد کردن سیستم امنیتی با گروه مخالف (منافقین؟) هم که به طور تلویحی بعضی جاهای فیلم نشانی از آن هست در جمع بندی نهایی پررنگ نمی شود. چرا که در سکانس نفسگیر فینال این نیروهای امنیتی هستند که در مقام دفاع از ارغوان و پدرش در مقابل حمله مهاجمین و از این جهت در کنار بیننده ای که عواطفش درگیر رابطه پدر و فرزندی شده است، قرار می گیرند. همه این را گفتم تا برسم به اینجا که به زعم من به رنگ ارغوان از موضعی اصولگرایانه مشکلی مهم تر از مخدوش کردن چهره سیستم امنیتی کشور دارد. این مشکل مضمون کلّی فیلم است. این مضمون که عشق و عواطف انسانی شأنی اجلّ از هر گونه آرمان، تعهد و ایدئولوژی دارد. این مضمون نه تنها در موقعیت و انتخاب نهایی مأمور امنیتی که علاوه بر آن در زندگی تباه شدۀ پدر ارغوان (که ظاهراً از سران منافقین است) منعکس می شود. پدر ارغوان در یکی از مهم ترین دیالوگ های فیلم به دخترش می گوید (نقل به مضمون) : «من و مادرت بالاخره فهمیدیم که هیچ چیز در این دنیا ارزش این را نداشت که ما تو را رها کنیم و به دنبال آن برویم.» و این گونه تمامی آرمان ها و عقیده ها یک کاسه می شود و همدلی کارگردان با مأمور امنیتی بر اولویت عشق بر تمام اینها فتوا می دهد. باید از برادر ابراهیم پرسید که اگر همه آن شقایق هایی که به تعبیر سید شهید شما بلبل نغمه خوان شان بودی، به ماجرای زندگی این گونه نگاه می کردند تقدیر جنگ ما چگونه رقم می خورد؟!
ملک سلیمان (شهریار بحرانی) : به نظرم ویژگی ها و برجستگی های فنی و بصری فیلم باعث شد که هیأت داوران جشنواره نتوانند بزرگی و ابهت دیگر ابعاد آن را مورد توجه قرار دهند. تا به حال هیچ یک از آثاری که در سینما و تلویزیون راجع به تاریخ انبیا و اولیای الهی ساخته شده، چنین تصویر حقیقی و روشنی از حس و حال دینی و معنوی در بستر حیات اجتماعی و سیاسی اولیای خدا را ارائه نداده بودند. همه جزئیات فیلم دقیق و درست است و این یکی از اصلی ترین نکاتی است که فیلم را از کاری مثل سریال یوسف پیامبر متمایز می کند. ملک سلیمان فیلم طراز انقلاب اسلامی است. در میان فیلم هایی که دیده ام، تنها فیلمی است که به شدت دوست دارم که بار دیگر ببینم. به نظرم لازم است که فیلم با توجه به تناسب شگفت انگیزی که با اوضاع و احوال دارد (شگفت انگیز از این جهت که فیلمنامه آن سه چهار سال پیش نوشته شده و فیلمبرداری در سال 87 انجام شده است) در اسرع وقت اکران عمومی شود.
طلا و مس (همایون اسعدیان) : منوچهر محمدی (تهیه کننده) گیر داده به روحانیت و ول کن هم نیست! البته اگر حاصل این گیر دادن فیلم خوب و گرمی مثل طلا و مس بشود دعا باید کرد که رفع گیر نشود. اینجا هم دقیقاً آن چیزی که به فیلم چنین لطافت و حس و حال مطبوعی داده، توجه به جزئیات مینیاتوری و ظریف شخصیت و روابط آدمهاست. تنها وصله ناچسب به زعم من پرستار بیمارستان است که قرار بوده از یک سپهر و فضای زیستی دیگری به عالم «سید و زهرا سادات» پرتاب شود و کم بیاورد ولی به نظر من در نیامده است. مهدی نکات خوبی راجع به این فیلم نوشته است.
نفوذی ( از نظر ما جمال شورجه!) : یک فیلم دفاع مقدسی – پلیسی سالم با ته مایۀ سیاسی – حزب اللّهی!
لطفاً مزاحم نشوید (عبدالوهاب) : از این فیلم های اپیزودیک ضدّ قصه بود که احتمالاً منتقدان هنری چرندیاتی از این قبیل راجع بهش می نویسند : « تصویری صریح و شفاف و مستندگون از واقعیت های اجتماعی ... »!! در مجموع همه چیز داشت دزدی، اعتیاد، ریاکاری، خشونت خانگی، بی اعتمادی، ازدواج موّقت، تکّه پرانی سیاسی، روحانیت و ... هر چیز دیگری که دوست داشته باشید!! نقطه قوت فیلم پیرمرد و پیرزن اپیزود سوم بودند.
شب واقعه (شهرام اسدی) : به نظرم اگر در ابتدای فیلم واقعی بودن ماجرا بیان شود به درگیر شدن جدی تر بیننده با شخصیت دریاقلی کمک کند. موقعیت های طنز نیمه اول فیلم و بازی حمید فرخ نژاد خیلی خوب است. فضای شهر جنگزده نیز کم و بیش در آمده هر چند به گرد فیلم خوب ولی هنوز اکران نشده «کودک و فرشته» نمی رسد. اواخر فیلم حوصله تماشاگر چند دقیقه قبل از خود فیلم به پایان می رسد!!
شکارچی شنبه (پرویز شیخ طادی) : جدا از بی سر و ته بودن فیلم و شلختگی بی حد و نهایت شخصیت پردازی و قصه گویی، مضمون شکارچی شنبه پیش و بیش از آن که ضدّ اسرائیل باشد، ضد بنیادگرایی مذهبی است!! اساساً فیلم مبتنی بر تحلیل و تصور غلطی از ماهیت پروژه اسرائیل است.
کیمیا و خاک (رافعی) : یک فیلم زیر متوسط و کسالت بار راجع به انقلاب. نه به لحاظ فرم و نه از جهت قصه و نه حتی از جهت مضمون حرفی برای گفتن ندارد.
