تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

 این مقاله جهت درج در نشریه فکرت (متعلق به کارگروه اندیشه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.

این از سر اتفاق نیست که در میان آثار و مکتوبات اهالی پر شمار سنت فکری لیبرال ، به ندرت ممکن است با واژه لیبرالیسم مواجه شویم. در برخی موارد حتی آنان از استعمال خود لفظ لیبرال با مشتقات گوناگون آن اجتناب می کنند. اما این اجتناب در مورد لیبرالیسم مؤکّد تر و معنادار تر است. لیبرالها اصرار دارند که فکر لیبرال با پسوند «ایسم» همراه نگردد. دلیل این امر چندان پیچیده نیست. بخش مهمی از مباحثات لیبرالها در نیم قرن اخیر به طعن و لعن «ایسم ها و ایدئولوژی های قرن نوزدهمی» و فرجام فاجعه آمیز آنان در قرن بیستم اختصاص یافته و به طرح ایده هایی چون «پایان ایدئولوژی» منتهی شده است.1 روشن ساختن اینکه این مباحثات خود بخشی از نزاع ایدئولوژیکی و حمله یکی از جناح های این منازعه به اردوگاه رقباست، در واقع به معنای قرار گرفتن بنیان آن بر آب است. این دقیقاً همان چیزی است که لیبرال ها از آن ابا دارند.

شگفت آن که روزگاری نه چندان دور، ایدئولوژی و فهم ایدئولوژیک ابزاری بود که جناح چپ تجدد برای حمله به جناح راست ( عمدتاً یعنی همین لیبرالها ) از آن بهره می برد. کسانی مثل مارکس و لوکاچ تمامی دانش و آگاهی بورژوایی ( از جمله اقتصاد کلاسیک که گرانیگاه فکر لیبرالی است ) را با انگ ایدئولوژیک بودن به عنوان صورت های ناقص و تحریف شدۀ آگاهی می نواختند. اما روشن است که اگر تبر مبارزه با ایدئولوژی بالا رود، کسی که تبر را بالا برده است نیز از گزند آن در امان نخواهد بود. این چاقویی است که می تواند دسته خود را هم ببرد! مارکس و لوکاچ زیرک تر از آن بودند که این نکته را متوجه نشوند. از همین رو بخش عمده ای از مباحث آنان به ویژه لوکاچ به تبیین این امر اختصاص دارد که چرا سنگری که آنان از آن بر ایدئولوژیک بودن دیگر اندیشه ها فتوا می دهند، خود موضعی ایدئولوژیک نیست. تفصیل این استدلال ها به مسأله ما ارتباطی ندارد لیکن به اجمال می توان گفت که برای مارکس و رهروان او این مشکله از طریق نشاندن پرولتاریا (طبقه کارگر صنعتی) بر قله تاریخ و تلقی آن (با تعابیر هگلی) به مثابه تنها موجودیتی که همزمان سوژه و ابژه شناخت و آگاهی است، حل و فصل می گردید. بدین ترتیب آگاهی و شناخت طبقه کارگر (و البته روشنفکران نماینده آن!) نه ایدئولوژی ای در کنار سایر ایدئولوژی ها که شناخت اصیل و حقیقی قلمداد می گردد.

در نیمه دوم قرن بیستم، این لیبرال ها بودند که رقیبان را با مستمسک قرار دادن مفهوم ایدئولوژی مورد حمله ای بی امان قرار دادند. البته این بار این عمدتاً خصلت صلب و سخت ایدئولوژی ها بود که بنا بر مقاصدی مورد تأکید قرار می گرفت. اما کماکان پرسش بنیادین قابل طرح بود: ایدئولوژی ستیزان جدید خود کجا ایستاده اند و چگونه دامن خود را از رنگ و ننگ ایدئولوژی اندیشی پاک نگه می دارند؟! اگر لوکاچ با تمرکز بر این مسأله قصد حل و فصل آنرا داشت، لیبرال های نیمه دوم قرن بیستم با سکوت، پوشاندن و انکار اصل مسأله این سودا را در سر دارند. لیبرالیسم برای آنکه بتواند رقبا را با انگ «ایسم» بودن از میدان به در کند و یا حد اقل سر جای خود بنشاند، می باید موجودیت خود به عنوان یک «ایسم» را مخفی و انکار کند. لیبرالها به گونه ای ظریف لیبرالیسم را نه امکانی در کناردیگر امکان ها و انتخابی در کنار دیگر انتخاب ها که چارچوبی برای رقابت و تعامل امکان ها و انتخاب های مختلف، تصویر می کنند. گویی لیبرالیسم فی نفسه فضایی تهی است که همه چیز در آن - البته به شرط آنکه قاعده بازی را رعایت کند- می گنجد یا می تواند بگنجد. و این قاعده بازی همان جایی است که است که لیبرالیسم، ایسم بودن خود را ناچار لو می دهد.

از این جهت لیبرالیسم وضعیتی مشابه همزاد تاریخی خود، سکولاریسم، دارد. سکولاریسم دعوی آن را دارد که متضمن راهی صلح آمیز برای پایان دادن به منازعات بی پایان بین مذاهب و شرایع است. بدین معنا که با محدود ساختن باور و عمل مذهبی به حیطه زندگی خصوصی این امکان را فراهم می سازد که معتقدان به ادیان و عقاید گوناگون ضمن حفظ باورهای خود در یک همزیستی مسالمت آمیز مشارکت کنند. اندکی تأمل در ماهیت این راه حل نشان خواهد داد که بر خلاف تصور ابتدایی چندان هم مبدعانه و مبتکرانه نیست. سکولاریسم در واقع با بیرون راندن دین از زندگی اجتماعی، از معتقدان به ادیان می خواهد که بخش قابل توجهی از باور ها و احکام دینی خود را تعطیل کنند و آن را با صورت های عرفی (سکولار) اندیشه و عمل جایگزین سازند. این بدان معناست که موقعیت های مربوط به حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نه بر اساس ادیان و آیین های متخاصم که بر مبنای شریعت سکولاریسم سامان یابد. باری، در وضعیت تحقق سکولاریسم مسلمان، مسیحی و یهودی می توانند در نوعی همزیستی مسالمت آمیز مشارکت کنند اما این امر به این شرط حاصل می شود که در زندگی اجتماعی نه مسلمان مسلمان باشد، نه مسیحی مسیحی و نه یهودی یهودی. سخن کوتاه، سکولاریسم نیز دینی است در کنار دیگر ادیان و شریعتی است در کنار دیگر شرایع و اگر چنین است چرا نباید نزاع میان اهالی مذاهب و ادیان را به جای سکولار شدن همگان، فی المثل از طریق مسلمان شدن همگان حل و فصل کرد؟! به تعبیر دقیق تر، مگر نه اینکه در حاکمیت اسلامی نیز اهالی دیگر ادیان و مذاهب در انجام تکالیف و مناسک دینی خود در چارچوب حوزه شخصی و خصوصی آزادند؟ پس اصل دعوا بر سر آن است که قواعد حوزه عمومی بر اساس کدام دستگاه عقیدتی سامان یابد و این چیزی است که سکولاریسم مخفی می کند. حل نزاع ادیان به وسیله سکولاریسم تقربیاً تفاوتی با این ندارد که مرتفع ساختن اختلاف مذاهب چهار گانه اهل سنت را در گرو شیعه جعفری شدن همۀ حنفی ها، حنبلی ها، شافعی ها و مالکی ها بدانیم!

لیبرالیسم نیز دعوی آن را دارد که می تواند چارچوبی برای حضور و رقابت مسالمت آمیز علایق و ایدئولوژی های مختلف در سیستم سیاسی فراهم آورد. البته به شرط آنکه همۀ این علایق و ایدئولوژی های ناسازگار «قاعده بازی» را بپذیرند و پذیرش این قاعده بازی در مجموع به معنای آن است که کلیه نیروهای مشارکت کننده در سیستم ( با مراتب متفاوت و ملاحظات گوناگون ) لیبرال باشند! از این جهت تفاوت زیادی بین سیستم لیبرال و دیگر سیستم های سیاسی وجود ندارد. در دیگر نظام ها نیز کسانی که قاعده بازی خاص سیستم را بپذیرند، علی القاعده امکان مشارکت می یابند. شاید آنچه نظام لیبرالی را متمایز می سازد هاضمۀ قدرتمند و شگفت انگیزی است که این امکان را فراهم می کند که دیرین ترین دشمنان و بیرونی ترین حواشی را در خود جذب و ادغام کند.2 این امر همواره از سوی ستایشگران لیبرالی مورد تأکید قرار می گیرد ولی به این نکته اساسی اشاره نمی شود که فرآیند جذب و ادغام مسبوق به فرآیند دیگری است که برخی منتقدان به تعبیری گزنده آنرا «اخته سازی» (!) می نامند. این بدان معناست که نظام لیبرال با گرفتن زهر نیروهای معارض، در فرآیندی پیچیده آنها را به اجزا و عناصر زینتی ویترین خود تبدیل می کند. بدین ترتیب در بطن نظام لیبرال سرمایه دارانه ای چون جمهوری پنجم فرانسه حزب کمونیستی به وجود می آید که به طور میانگین در کلیه انتخابات بین 4 تا 6 درصد آرا را کسب می کند. طرفه آنکه در می 1968 وقتی دانشجویان رادیکال فرانسوی با شعار های تند وتیز خود خیابان های پاریس را به عرصه ستیز با سیستم سیاسی لیبرال سرمایه دارانه تبدیل کردند، حزب با عدم حمایت از آنان در کنار حافظان وضع موجود قرار گرفت. نظام لیبرال در اخته سازی و جذب حزب کمونیست موفق شده بود.

 


1-      برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به : کچویان، حسین، «پایان ایدئولوژی» ، تهران: کیهان، 1376.

2-      در این زمینه مقالۀ « آیا سرمایه داری اشتباهات خود را تصحیح می کند؟ » از سید مرتضی هاشمی مدنی در شماره نهم نشریه راه حاوی تحلیلی دقیق و پخته است.

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 21:23  توسط سجاد صفار هرندی  | 

با اینکه غالب نظرسنجی های روز های آخر هم قالیباف را بعد از هاشمی نشان می داد ولی بعضی ها مثل پدرم معتقد بودند که احمدی نژاد یک جریان قدرتمند اجتماعی به راه انداخته که این نظرسنجی ها قادر به نشان دادن آن نیست. البته سیر صعودی دکتر طی یک هفته آخر در نظرسنجی های بسیج واضح بود ولی در آن هم جایگاه او را سوم ( بعد از هاشمی و قالیباف ) پیش بینی کرده بودند. این بر آورد را پدرم بیشتر از سفر های متعدد در روزهای قبل از انتخابات و گزارش هایی که خبرنگاران روزنامه یا بچه های سپاه از مناطق مختلف  به او می دادند، به دست آورده بود. عموی روحانی ام که برای سخنرانی به اصفهان رفته بود، از غلبه کامل احمدی نژاد بر فضای انتخاباتی شهر تعریف می کرد.

صبح 5 شنبه 26 خرداد، پدر در خانه بود و به رسم روز های قبل از انتخابات، از دور و نزدیک تماس های مشاوره داشت. فامیل ها و دوستان دور و نزدیک که تماس می گرفتند تا بپرسند به کی رأی بدهیم، با این سؤال پدرم مواجه می شدند که تمایل خودتان چیست؟ پاسخ ها بدون استثنا چیزی از این قبیل بود: توی شهر/ محلّه / خانواده ما که اکثراً می خوان به این آقای ... شهردار تهران چی بود اسمش؟!

همانروز مکالمه پدرم با مسئول عالیرتبه یکی از نهادها را هم شنود (!) کردم. البته شنود یک طرفه! پدرم در آن مکالمه از شکافی که بر سر حمایت های انتخاباتی بین بدنه و رأس آن نهاد شکل گرفته بود اظهار نگرانی می کرد و طرف مقابل ( آن گونه که از فضای گفتگو می فهمیدم ) اساساً این موضوع را انکار و بر اساس آخرین نظرسنجی ها بر درستی موضع اتخاذ شده تأکید می کرد. ظهر آن روز با هم در مراسم عزاداری مسجد دانشگاه تهران شرکت کردیم و در حاشیه آن مراسم دیالوگ مشابهی بین پدر و دکتر زاکانی رد و بدل شد.

***

عصر همان روز پدرم به جلسه دوره ای بچه های کیهان ( که اگر اشتباه نکنم در منزل حسین قدیانی بود ) رفت. مشغول مطالعه ویژه نامه انتخاباتی شرق شدم. در میان 8 کاندیدا احمدی نژاد تنها کسی بود که حاضر به مصاحبه با آنها نشده بود. اما آنچه توجهم را جلب کرد نه مصاحبه نکردن احمدی نژاد که مصاحبۀ قالیباف بود. هر چه مصاحبه را بیشتر می خواندم، از انفعال و وادادگی او در مقابل شرقی ها بیشتر کلافه می شدم. در آن مصاحبه قالیباف عاجزانه از خوانندگان و مصاحبه کننده درخواست می کرد تا او را با جمعیت ایثارگران همفکر قلمداد نکنند و تلویحاً گفته بود که این آنها هستند که دنبال من راه افتاده اند و من کاری با آنها ندارم! از آن بدتر اینکه وقتی مصاحبه کننده دکتر توکلی را به عنوان یکی از همفکران و مشاوران اقتصادی او نام برده بود، قالیباف انگار که ناسزا شنیده باشد موضع گرفته و از توکلی و آبادگران مجلس تبری جسته بود. بخش های مشکل دار مصاحبه را در خانه بلند بلند می خواندم و همگی با هم آنقدر شاکی شدیم که مادرم به خواهر دکتر توکلی ( که در مدرسه همکار ایشان است ) تماس گرفت تا ببینیم این مصاحبه را خوانده اند یا نه؟! اتفاقاً خانم توکلی پیش احمد آقا بود و ایشان گوشی را گرفت تا من برایش حرفهای قالیباف را «عیناً» بخوانم. بعد از اینکه جملات کذایی را خواندم،  گفتم که من هر چه فکر می کنم کمتر دلیلی برای رأی دادن به این بنده خدا پیدا می کنم. شاید یکی از اصلی ترین این دلایل کم شمار این بود که کسانی چون شما از او حمایت می کنید و در تیم او هستید. اما وقتی او زمانی که پیروز هم نشده درباره شما و دوستانتان این گونه صحبت می کند، آیا می شود به پس از انتخاب شدنش امیدی داشت؟ دکتر توکلی با صدایی خسته و محزون پاسخ داد که توجهی به حرفهای این مصاحبه نکن و به قالیباف رأی بده. وقتی هم که صحبت از احمدی نژاد شد، گفت که نباید گول این استقبال ها و جمعیت هایی که در سفر افراد جمع می شوند را خورد و تعریف کرد که اگر الان آقای احمدی نژاد را روی دست بلند می کنند، سال 80 در فلان شهر ماشین مرا روی دست بلند کردند و ...! به دکتر توکلی گفتم که به توصیه او درباره رأی به قالیباف عمل خواهم کرد ولی واقعیت این بود که تردید عجیب درونم ریشه دوانده بود. حول و حوش 12 شب جعفر بهداد جمع بندی جلسه بچه های کیهان را در یک sms بیان کرد: رأی ما، دکتر احمدی نژاد.

***

بعد از ظهر روز جمعه 27 خرداد، من کماکان درباره رأیم در انتخابات بی تصمیم بودم. احمدی نژاد یا قالیباف؟ محسن از سر صندوق زنگ زد: « اینجا (سه راه آذری) همه دارن به احمدی نژاد رأی میدن. گفتم بهت بگم که رأیتو حروم نکنی ...» مشابه این خبر از شهرری هم رسید. از خانه بیرون زدم و مشغول گشتن در حوزه های اخذ رأی شدم. در مناطق شمالی رأی پراکنده و شاید برتری نه چندان چشمگیری با هاشمی بود. اما هر چه به سمت مرکز و جنوب شهر پایین می آمدم غلبه احمدی نژاد محسوس تر می شد. در مسجدی در خیابان 17 شهریور شناسنامه ام را دادم و برگه رأی گرفتم ولی کماکان بی تصمیم بودم! احمدی نژاد یا قالیباف؟! تردید دیوانه ام کرده بود. حالا که فکرش را می کنم از وسواسی که بهش مبتلا شده بودم، خودم هم تعجب می کنم. نمی دانم چرا این یک برگه رأی ناقابل چنین معنای عجیبی برایم پیدا کرده بود. انگار که قرار است سرنوشت انتخابات و به تبع آن نظام و انقلاب با همین رأی من تعیین شود!! نمی توانستم تصمیم بگیرم. عاقبت قفسه قرآن مسجد به دادم رسید. قرآن را باز کردم. آیه 79 سوره یوسف آمد: « پناه می بریم به خدا از اینکه کسی جز آنکه متاع خود را نزد او یافته ایم بگیریم » آنقدر معنای آیه در نظرم روشن بود که بلافاصله روی برگه رأی نوشتم: محمود احمدی نژاد.

***

فردای انتخابات اگرچه شلتاق های آقای کروبی کمی کام مان را گس کرد ولی باز هم شیرینی شکست مشارکتی ها و نهضت آزادی ها بر آن غلبه داشت. بچه های بسیج علوم اجتماعی نتیجه شمارش آرا در تهران، اصفهان و نجف آباد (زادگاه معین) را روی یک مقوا نوشته و به دیوار جلوی سلف زده بودند. بعضی از رفقا هم به من فحش می دادند که رأی ما را منحرف کردی ولی خودت به احمدی نژاد رأی دادی!

از فردای آن روز و به ویژه بعد از سرمقاله معروف قوچانی در شرق موج تخریبی گسترده و حیرت آوری بر علیه دکتر به راه افتاد و از پیامک و وبلاگ و جوک و ویژه نامه بود که با مضمون تحقیر و توهین می بارید. در کنار آن ائتلاف خوفناکی که از همه نخبگان و کارگزاران سیاسی، فرهنگی واقتصادی برای « نه » به احمدی نژاد شکل گرفته بود، برای من این تصور را ایجاد کرده بود که دکتر در دور دوم شکست خواهد خورد. البته می گفتم که این شکست از آن شکست های شکوهمندی است که بعدها هر وقت حرفش به میان بیاید افتخار خواهیم کرد که چپ و راست و صغیر و کبیر جمع شدند تا ما را زمین بزنند! وقتی این ارزیابی ام را به دکتر حاجی حیدری گفتم، با قطعیت رد کرد و گفت: شک نکن احمدی نژاد برنده خواهد شد. احتمالاً این به تفاوت سطح تحلیل دانشجوی سال سوم و دانشجوی دکتری جامعه شناسی ارتباط داشت!

***

روز دو شنبه در دفتر بسیج بودیم که بچه های فنی زنگ زدند که هاشمی دارد می آید فنی! آنروز نتوانستم در آن برنامه شرکت کنم ولی از بچه ها شنیدم که فضای آن روز جلسه دست سمپات های معین بوده و وقتی هاشمی صحبت هایش را با سلام و صلوات به شیوۀ علمایی آغاز کرده بود، عده ای از جماعت هو کشیدند! در حاشیه برنامه هم مصطفی، خانجانی ( از مسئولین وزارت کشور و برگزار کنندگان بی طرف انتخابات! ) را گیر انداخته بود که تو اینجا چه می کنی؟! و وقتی می خواسته با سر و صدا خبرنگاران را متوجه کند، او را دور کرده بودند و خانجانی هم فلنگ را بسته بوده!

***

به لحاظ دراماتیک علی القاعده باید حالا به آن دو شب تاریخی که تهران نخوابید و بحث ها و کارناوال های خیابانی بپردازم. ولی دروغ چرا؟! ایام امتحانات دانشگاه بود و ما هم که بچه مثبت! هر دو شب را در خانه بودم و سر ساعت 12، تخت گرفتم خوابیدم!!

***

روز سوم تیر هم از عصر مشغول گشت زنی در شعبه های رأی گیری شدم. در دو سه ساعت آخر رأی گیری صندوق های شمال شهر شلوغ شده بود و بیشتر آرای این مشتری های آخر شب به نام هاشمی به صندوق ریخته می شد. نگران کننده بود. حول و حوش 11 شب به کیهان رفتم. دژاکام که پای تلفن از شهرستان های مختلف خبر می گرفت، ازهمان ساعت پیروزی احمدی نژاد را به همه تبریک می گفت. غلامرضا صادقیان خبر می داد که نسبت آرا در اصفهان 3 به یک به نفع احمدی نژاد است. ولی هجوم سوسول های بالاشهری در ساعات آخر چشم من را ترسانده بود. از طرف دیگر عطریانفر در وزارت کشور مصاحبه کرده بود و از پیروزی هاشمی خبر داده بود!! سایت آفتاب هم نوشته بود که به زودی محل جشن پیروزی هاشمی اعلام خواهد شد! به نظر می رسید که نوعی جنگ روانی برای خراب کردن فضا در جریان است. کیهان تیتر زد: « خبرها از پیروزی احمدی نژاد حکایت می کند؛ ملت کار را تمام کرد ». ولی در همان اوایل چاپ روزنامه سعید مرتضوی (دادستان تهران) متوجه شد و با تهدید به توقیف، چاپ را متوقف کرد و تیتر عوض شد. خیلی عصبی و ملتهب بودیم. با پدر به خانه برگشتیم. تماس ها ادامه داشت. محمد رضا از یکی از بچه های شرق نقل می کرد که احمدی نژاد انتخابات را برده است. بعد هم خبر رسید که درگیری لفظی مرعشی و بیادی در وزارت کشور داشته به جاهای باریک می کشیده که شریعتمداری (وزیر بازرگانی وقت) بیادی را کنار کشیده و گفته شما انتخابات را برده اید و نیازی نیست که آرامش تان را از دست بدهید. حول و حوش ساعت 2 شب پدرم با بیادی تماس گرفت. او پیش احمدی نژاد بود و گوشی را به دکتر داد. با اینکه تلفن در وضعیت  sp-phone بود ولی هر چه فکر می کنم یادم نیست در آن مکالمه کوتاه یکی دو دقیقه ای دکتر چه گفت ... .

***

ساعت 7:30 صبح با پیامک محسن از خواب بیدار شدم: آقازاده ها؛ خداحافظ! ( البته محسن چند هفته بعد که اسامی کابینه اعلام شد پیامک دیگری برایم فرستاد: آقازاده ها؛ سلام!! ) تلویزیون را که باز کردم، شبکه خبر از رأی 17 میلیونی احمدی نژاد خبر می داد. مثل همه حزب اللهی ها روی ابرها سیر می کردم. از خانه به سمت دانشکده که راه افتادم، مردم و عابران همیشگی کوچه و خیابان به نظرم دوست داشتنی تر از همیشه می آمدند.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 22:21  توسط سجاد صفار هرندی  | 

نیمه دوم اردیبهشت، به طور همزمان کاهش تردید های هاشمی رفسنجانی و من را در بر داشت! هاشمی سخن از لزوم مصرف داروی تلخ کرد و یک هفته بعد هم کاندیدا شد. این مسأله بیش از پیش زمینه را برای تمایل به قالیباف برای من فراهم می ساخت. منطق روشن بود : وقتی خطر این همه نزدیک است، می بایست در میان کسانی که حدّ اقلی از ویژگی ها و صلاحیت ها را دارند کسی که بیشترین امکان موفقیت را دارد حمایت کرد. پدرم هم در سخنرانی ها همین منطق را طرح می کردند. البته اغلب نامی از هیچ کاندیدایی نمی بردند ولی این استدلال در آن شرایط حمایت از قالیباف که - در نظرسنجی ها جایگاه بهتری داشت - قلمداد می شد. اما سرمقاله های پدر در کیهان تا حدی متفاوت بود و بیشتر نوعی تعلق خاطر به آرمانگرایی و تنزّه دوست و هم دانشکده ای سالهای دور را به ذهن متبادر می  کرد. چنان که یکی از این سرمقاله ها در تیراژی وسیع تکثیر و در میتینگ طرفداران دکتر احمدی نژاد در ورزشگاه شهید شیرودی توزیع شد. در آن مقطع البته ایشان همه چیز را به آینده موکول می کرد و معتقد بود که هنوز برای تشخیص کاندیدای اصوگرایی که قادر به کسب حدّ اکثر رأی باشد، زود است. من اما چنان که پیشتر آمد، کم صبر تر از این حرفها بودم. علاوه بر حضور قطعی هاشمی در انتخابات، حمایت چهره ای چون دکتر احمد توکلی ( که از کاندیداتوری انصراف داد ) و تعیین فردی چون دکتر زاکانی به عنوان رئیس ستاد قالیباف، من را بیش از پیش قالیبافی (!) کرد. و البته هر چه پیشتر می رفتیم، قالیبافی بودن در بین بچه حزب اللهی ها سخت تر می شد! یک وجه از مسأله، تبلیغات ژیگولی و ژست های تبلیغاتی پر خرجی  بود که تیم او تدارک دیده بودند. اما وجه عمده تر گفتمانی بود که قالیباف، برگزیده بود. گفتمانی که تناسب چندانی با جریان نوین اصولگرایی که ما از آن دم می زدیم نداشت و بیشتر نوعی تآکید فن سالارانه بر پیشرفت و کارآمدی بود. نسخه بدل از چیزی که نسخه اصل آن در انتخابات حاضر بود. دکتر عباسی می گفت : « چرا هاشمی کوچک؟! خب به هاشمی بزرگ رأی بدهید ...»

در مقابل این فضای سنگین، عمده دلخوشی ما به نتایج نظرسنجی ها بود. شخصاً تصور می کردم که فرمول ها و قواعد شکل گیری رأی مردم متفاوت است و رفقا را به خاطر غفلت از این نکته مهم شماتت می کردم. ضمناً آن زمان ما هنوز هم به سر عقل آمدن (!) و اجماع اصولگرایان امیدوار بودیم. در همین فضا، سید حسین که از معدود همفکر های من در این باره بود، مقاله معروفی در سپیدار ( ارگان بسیج دانشگاه تهران ) نوشت و ضمن تجلیل از « شهردار تهران »، از او خواست که سودای « شهریاری ایران » را از سر بیرون کند تا مسیر برای اجماع و پیروزی اصولگرایان فراهم شود. این مقاله آن زمان با واکنش های زیادی در داخل مجموعه مواجه شد و حالا هم که 4 سال از آن ماجرا می گذرد، بعضاً در موقعیت های خاصی از ته انباری خاطرات بیرون می آید و به عنوان کلید تحلیل مواضع بسیج دانشگاه تهران مورد - سوء - استفاده قرار می گیرد.

***

غروب اول خرداد 1384، به تحریریه کیهان سری زدم و به محض ورود بچه ها یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند : « شورای نگهبان معین را رد صلاحیت کرده است. » البته روشن است که معین گزینه آخر من برای رأی دادن هم نبود ولی به شدت از این خبر ناراحت شدم. از چند روز قبل زمزمه هایی در این باره شنیده می شد و به همین دلیل مقاله ای برای سپیدار نوشتم که تبدیل به مطلب و تیتر اصلی شمارۀ هفته آخر اردیبهشت شد. تیتر آن مطلب این بود : « این یک خواست اصولگرایانه است: معین را تأیید صلاحیت کنید ». از بن بست تمام عیاری که جریان تجدید نظر طلب رادیکال گرفتارش بود سخن گفته بودم و اینکه آنان در این شرایط بیش از همیشه به یاری تکلیف گرایان شورای نگهبان نیازمندند! و در پایان هم نوشته بودم که این جریان ( تجدید نظر طلبان ) زمانی قدرت را با رأی مردم به دست گرفتند و حالا مسدود کردن مسیر خلع ید آنان از قدرت با رأی مردم، جفا به آینده سیاسی کشور است.

به واقع برای من محرز بود که معین و مشارکت در انتخابات نهم سرنوشتی جز شکست نخواهند داشت ( هر چند در ادامه خواهم گفت که چند روز آخر تا حدی در این قطعیت خلل راه یافته بود ) لذا رد صلاحیت را گریزگاه مناسبی جهت فرار آنان از شکست می دانستم و این برایم خیلی زور داشت. به همین دلیل زمانی که خبر نامه آقا به شورای نگهبان را شنیدم، انگار انتخابات با نتیجه دلخواه به پایان رسیده باشد خوشحال شدم. رفقا تعریف می کردند که آن شب حدود صد نفر در کوی برای حمایت از معین تجمع کرده بودند که خبر تأیید صلاحیت او رسید. جالب اینکه بلافاصله شعار ها به سمت تعابیر و شعار های رکیک (!) درباره معین تغییر کرد!!

فردای آنروز به رسم آن سالها روز سوم خرداد سخنرانی دکتر حسن عباسی در دانشکده فنی را داشتیم. عنوان برنامه بود : « کالبد شکافی یک جسد : توسعه 16 ساله »(!). دکتر عباسی بی مجامله سر وقت کارگزاران توسعه اقتصادی و سیاسی رفت و البته یک پرونده به پرونده های قضایی اش افزوده شد. در حاشیه همین جلسه بیانیه مرکز در سپاسگزاری از « حکم حکومتی » رهبر معظم انقلاب را توزیع کردیم.

***

روز نهم خرداد برنامه تبلیغاتی احمدی نژاد در دانشگاه تهران بود. به نظرم رسید که شاید این یکی از آخرین فرصت هایی باشد که بتوانم حرفم را به او بزنم. به همین دلیل قبل از شروع برنامه در تالار شهید چمران فنی حاضر شدم و در ردیف های جلو به همراه محمد و محمد رضا مستقر شدیم. پیگیری من از مسئولان برنامه راجع به امکان سؤال شفاهی با پاسخ هایی متناقض همراه می شد. کم کم فهمیدم که راهی جز یاغیگری وجود ندارد.

جمعیت فوق العاده زیادی آمده بود و فکر می کنم برای اولین بار این ایده به ذهن برگزار کنندگان رسید که بخشی از جماعت را روی سن تالار چمران اسکان دهند. سخنرانی تمام و پاسخ به سؤالات آغاز شد. ولی سؤالهایی که از تریبون طرح می شد همان هایی بود که به صورت روتین در جلسات دکتر احمدی نژاد طرح می شدند تا او ادامه حرفهایش را بزند: شما چقدر جوان ها را دوست دارید؟! به نظر شما کاخ نشینی بهتر است یا ساده زیستی؟! ( لازم به ذکر است که پرسش های طرح شده عیناً اینها نبود. حال شما بیست سی درصد شوری اغراق و مزه پرانی راوی را ازش کم کنید تا واقع ماجرا دستتان بیاید! ) بالاخره با کمک محمد رضا جلسه را از دست برگزار کنندگان قاپیدیم. از میان جمعیت بلند شدم که سؤال شفاهی !! دکتر راه داد که بپرسم : « شما در مشهد گفته اید در انتخابات برای ما نفعی وجود ندارد که بخواهیم به نفع کسی کنار برویم. حال اگر این بی توجهی شما به نفع، در عمل به نفع کسانی تمام شود که دست بر قضا منافع عظیم دهها میلیاردی در انتخابات دارند، تکلیف چیست؟ » منتظر بودم از میان جمعیت که اغلب طرفدار دو آتشه دکتر بودند سر و صدایی یا پرخاشی بشود ولی همه ساکت منتظر پاسخ بودند. دکتر احمدی نژاد از آن لبخند های معروف زد و گفت ( قریب به این مضمون ) : « سؤال اصلی رو که پرسیدی! ». بعد به سراغ انتقاد از فضای انتخابات و بی اخلاقی های رایج در آن رفت و با رمز و اشاره به اختلافات خود با شورای هماهنگی اشاره کرد. به رخ دوستان سابقش کشید که « با خوش خیالی می گفتند آن آقا ( یعنی هاشمی ) نمی آید . همان موقع هم ما می گفتیم آن آقا می آید! ». و بعد یک پیش بینی دیگر از این سنخ کرد: « طی ده پانزده روز آینده تحولاتی رخ خواهد داد، که فضا کاملاً شفاف خواهد شد و همه خواهند فهمید که تصمیم درست کدام است.»

***

از اواسط خرداد برنامه های تبلیغاتی کاندیدا ها شروع شد و درجه حرارت انتخاباتی جامعه به نقطه اوج رسید. به نظرم این مرحله به گونه ای اساسی به سقوط قالیباف و صعود تدریجی احمدی نژاد انجامید. قالیباف به رغم مشاوران رنگارنگ محتوایی و تبلیغاتی اش، از ضعف مفرط بیانی رنج می برد و این دقیقاً نقطه قوت احمدی نژاد بود که چون حرفهایی که می زد حرفهای خودش بود بیشتر به دل می نشست. ماجرای فیلم تبلیغاتی دکتر و سادگی شکلی و محتوایی اش دقیقاً همین کارکرد را داشت. یادم هست که فیلم تبلیغی اول او که حدود یک هفته قبل از انتخابات پخش شد در خانه ما همه را پای تلویزیون میخکوب کرد. البته فیلم اول هاشمی ( ماجرای همان دختری که ناراحت بود چرا شب ها که دیر می رود خانه ازش سؤال می کنند که کجا بوده و با این حرف اشک استوانه انقلاب را در آورد! ) و البته فیلم های تبلیغاتی مهر علیزاده هم در منزل ما طرفداران پر و پا قرصی داشت. در گفتگو با دوستان فهمیدم که این موضوع به منزل ما محدود نمی شود.

***

سه چهار روز مانده به برگزاری انتخابات، به طور همزمان در چند دانشکده انتخابات نمادین برگزار کردیم که در اغلب دانشکده ها احمدی نژاد اول و معین دوم شده بود. در دانشکده علوم اجتماعی صرفاً جای معین و احمدی نژاد عوض شده بود. ( جالب اینکه در نتایج انتخابات واقعی هم، در صندوق آرای کوی معین اول و احمدی نژاد دوم شده بودند ). حسن رحمانی (از بچه های آن موقع انجمن اسلامی دانشکده) می گفت: « فقط همین دو تا حرف دلشونو می زنند. بقیه ادا در میارن ... » بهش جواب می دادم : « وسط دعوا نرخ تعیین نکن! » ولی پر بیراه نمی گفت.

همان روز یا فردایش میتینگ معین در دانشکده تربیت بدنی بود. با محسن و یکی دو نفر از بچه ها سر و گوشی آب دادیم. 7-8 هزار نفر جمعیت آمده بود. آن موقعی که ما رسیدیم محسن کدیور داشت صحبت می کرد و از حرفهایش این را یادم است که در دوران خاتمی اصلاحات به معنی اصلاح در چارچوب قانون اساسی بود و در دوران معین به معنی اصلاح در قانون اساسی خواهد بود! مشارکتی ها که به نظر می رسید با حمایت فسیل های ملی- مذهبی اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده اند، در زدن « حرف دل » شان مثل کدیور بی پروا شده بودند! آنجا برای اولین بار خطر رأی آوردن معین را احساس کردم و در میان سوت و کف حضّار و عربده های شکوری راد (که مثل شومن ها پشت میکروفون می گفت: میم . میم! تا جماعت جواب بدهند: مصطفی معین!! ) بیش از پیش از دست احمدی نژاد و لاریجانی شاکی شدم که چرا برای مصلحت بزرگتر کنار نمی روند. البته یادم هست ک در همان چند روز آخر سه چهار بار خبر کناره گیری لاریجانی آمد ولی قبل از آنکه شادی مان کمی ته نشین شود، تکذیب شد!

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 9:51  توسط سجاد صفار هرندی  |