تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

شاید طرح این مطلب در این شرایط، یعنی در کوران رقابت انتخاباتی چندان موجه نباشد ولی سایر مطالب این وبلاگ هم معلوم نیست چقدر موجه بوده باشد!

طی سالهای اخیر تجربۀ حضور مستقیم یا غیر مستقیم در چندین درگیری یا تقابل تشکیلاتی، کاری و سیاسی را از سر گذرانده ام و یکی از جالب ترین چیزهایی که در اغلب آنها توجهم را به خود جلب کرده این است که چگونه ساخت تصویر یا انگاره ای از طرف مقابل منازعه، خود بخش مهمی از فرایند منازعه و اصلاً بگذارید بگویم اصلی ترین بخش آن است. این البته در مباحث متأخّری که در علوم اجتماعی راجع به هویت، گفتمان و سیاست شده ( به ویژه کار کسانی مثل لاکلاو و موفه ) تم آشنایی است ولی تجربیات شخصی چند سال اخیر این معنا را برایم به شدت ملموس و فهمیدنی کرده است.

چند روز پیش که این مطلب را در وبلاگ خانم آروین ( دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران ) می خواندم دوباره این دغدغه برایم زنده شد. این مطلب در اصل برای مقصود خاصی ( یعنی تحریک مخالفان دکتر احمدی نژاد جهت فعالیت برای پیروزی در انتخابات ) نوشته شده ولی این برای من چندان جذاب نیست. آنچه جذّاب است تحلیل و تصویری است که به طور ضمنی از ماهیت حامیان و رأی دهندگان احتمالی به احمدی نژاد ارائه شده است.  نویسندگان مقاله که خود را « درنگ » نامیده اند، بحث را با تخمین 10-11 میلیونی از کف رأی دکتر احمدی نژاد آغاز کرده اند و در ادامه به تشریح گروههای نه گانه تشکیل دهنده این کف پرداخته اند. در میان این گروههای نه گانه، حد اقل 7 میلیون رأی برای مستمری بگیران نهاد های حمایتی ( کمیته امداد و بهزیستی ) و خانواده هایشان کنار گذاشته شده است. در همین حال از آرای « بخش زیادی از روستاییان و عشایر » سخن گفته شده که اگر بخش زیادی را نصف هم در نظر بگیریم، 7 میلیون از 14 میلیون رأی دهنده روستایی و عشایری جزو کف رأی احمدی نژاد منظور شده اند. مجموع همین دو مورد 14 میلیون رأی می شود ولی باید انصاف داد که با توجه به همپوشانی زیاد این دو جمعیت، جمع جبری آنها صحیح نیست. به نظرم می توان 4 میلیون از این مجموع را به عنوان همپوشانی حذف کرد. این یعنی 10 میلیون رأی که تا کف تعیین شده در ابتدای مقاله یک میلیون جا هست. در این یک میلیون باید هفت گروه دیگر جا بگیرند که هر کدام برای خود عددی هستند: کسانی که وام خود اشتغالی ( منظور بنگاههای زود بازده است ) دریافت کرده اند، کسانی که برای باز پرداخت وام هایشان مهلت گرفته اند، کسانی که به رئیس جمهور نامه نوشته و پاسخ یا کمک دریافت کرده اند، بازنشستگانی که افزایش حقوق داشته اند ( خود اینها بدون احتساب خانواده هایشان چند میلیون نفرند )، دریافت کنندگان سهام عدالت و بن های نقدی و... . اما نکته جالب اینجاست که در انتهای این فهرست نه گانه ما بر می خوریم به : 9- بخش عمده بسیجیان. و آن گونه که من می فهمم در اینجا بسیجیان اسم مستعار تمام کسانی است که که به دلیل علقه و  اعتقاد به احمدی نژاد و گفتمان و رویکرد های او رأی خود را به نام او در صندوق می ریزند.

قرار گرفتن بسیجیان در انتهای آن فهرست دور و درازی که بخشی از آن در بالا نقل شد و این که اینها مجموعاً  قرار است یک میلیون از رأی احمدی نژاد را بسازند، معنایی جز این ندارد که از نظر « درنگ » تعداد کسانی که از منظری عقیدتی، فکری یا گفتمانی به احمدی نژاد رأی می دهند – به قول معلم های ریاضی دبیرستان – به صفر میل می کند! این البته اگر به عنوان یک سیاست برای اثر بخش ساختن تبلیغات انتخاباتی باشد حرف جالبی است. بدین معنا که تصویر بر ساخته ما از رأی دهندگان به جریان مقابل سیاسی، توده ای نا آگاه و بی اطلاع باشد که به خاطر منافع آنی و کوتاه مدت خود رأی می دهد و اگر به ما رأی نمی دهد به خاطر این است که در طرف مقابل سفره ای پهن است!! این را می شود به طور ضمنی در مقابل جمعی از شهروندان آگاه، مسئول و خردمند غیریت سازی کرد که  تحصیل کرده و اهل مطالعه اند و ضمناً به اینترنت هم دسترسی دارند! این تصویر دوگانه نه فقط  دارای مصرف تبلیغاتی برای انتخابات است، که به کار دلداری دادن های پس از انتخابات ( در صورت شکست ) هم می آید.

اما در غیر این صورت، مسأله اساساً شکل دیگری می یابد. در این وضعیت باید گفت، که « درنگ » - و لو به صورتی ناخودآگاه – نمی خواهد بپذیرد که در ایران امروز عده قابل توجهی وجود دارند که مثل او فکر نمی کنند و ریز و درشت مسائل سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی را طور دیگری می بینند. نه به این دلیل که سر سفره نشسته اند (!) و دغدغه شان سهمی است که از موجودی سفره می برند. بلکه به دلیل آنکه مسلمات و بنیان های اندیشه ای و نظری متفاوتی از مسلمات و بنیان های « درنگ » دارند.

 این که « دیگران » را نمی بینیم و اساساً به رسمیت نمی شناسیم چیزی است که ما ( به قول درنگ : بسیجیان ) همیشه به آن متهم بوده ایم. آیا دیگران برای قرار گرفتن در مظان این اتهام سزاوار تر نیستند؟!

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 15:51  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله جهت درج در نشریه دانشجویی راه مستضعفین نگاشته شده است.

یکم. آیا تغییر اسم رمز پیروزی در انتخابات 88 است؟ آیا ذکر مجربی است که چون 6 ماه پیش در آمریکا حاجتی را روا کرده (!) در معادلات انتخاباتی ایران نیز کارکردی مشابه خواهد داشت؟  این پرسش اگر چه مهم است ولی مهم تر و اساسی تر پرسش از معنای تغییر است. مشخصاً تغییر به چه معناست؟ موضوع تغییر چیست و در نسبت با کدام بخش از واقعیت های موجود تعریف می شود؟ مسیر های تحقق این تغییر کدام است؟

دوم. مسلماً معنای این تغییر هر چه باشد، نمی تواند تغییر در اصل یا ماهیت نظام اسلامی و یا چارچوب حقیقی و حقوقی که خود فرآیند انتخابات نیز پاره ای از آن است، باشد. جدا از آنکه درخواست تغییر در اصل و ماهیت سیستم با استفاده از امکانات و ساز و کار های درونی آن تناقض آمیز و بی معناست، نگاهی گذرا به آرایش صحنه انتخابات پیش رو و مواضع اصلی ترین طرف های حاضر در آن حاکی از آن است که شعار تغییر نمی تواند معنایی ساختار شکنانه داشته باشد. سه ضلع اصلی رقابت کننده در انتخابات، یعنی دکتر محمود احمدی نژاد، مهندس میر حسین موسوی و حجه الاسلام مهدی کروبی با همۀ تمایزات خرد و کلانی که از یکدیگر دارند، در تعلق خاطر به اصل نظام و تلاش برای تثبیت و استحکام آن همداستانند. پس موضوع تغییر چیست؟

سوم. نگارنده بر آن است که به رغم عملکرد چهار ساله دولت اصولگرا، کماکان اصلی ترین واقعیت سیاسی موجود مجموعه قواعد و مناسباتی است که طی 16 سال پس از جنگ در شیوه اداره کشور رخ نمود و در ادبیات اصولگرایی در آغاز دهه 80 « پروژه توسعه مدرنیستی » نام گرفت. دولت احمدی نژاد اگر چه بخش عمده ای از توان خود در دوران چهار ساله تصدی سکان اجرایی کشور را مصروف بر هم زدن این قواعد و مناسبات ساخت اما این تلاش در سایه مقاومت فعالانه « مثلث نامقدس »  به تغییر بنیادین وضع موجود نیانجامید. مثلث نامقدس اتحادی نانوشته  میان بورژوازی نوکیسه رانتی، طیفی از نخبگان عالی و میانی بروکراتیک و بخشی از روشنفکران و آکادمیسین های تجددگرا است که به دلایل متفاوت از استمرار پروژه توسعه مدرنیستی سود می برند و طبعاً در برابر هر گونه درخواست برای « تغییر » مقاومت می کنند. به طور مشخص طی چهار سال اخیر سیستم بانکی، نفت، نظام برنامه ریزی و ... صحنه درگیری دامنه دار مثلث نامقدس با ارادۀ معطوف به تغییر بوده است. درگیری دامنه داری که نگهبانان وضع موجود، با پشتیبانی توپخانۀ رسانه ای و بسیج کلیه منابع و امکانات از سنگر های خود نگهبانی کرده و در مواردی که تغییر به هدف مقصود رسید، آنرا برای بانیانش پر هزینه کردند. 

چهارم. با این تلقی تنها کسی که در انتخابات ریاست جمهوری دهم « تغییر » را نمایندگی می کند، دکتر محمود احمدی نژاد است. هیچ چیز رهزن تر از این نیست که کسانی که سراسیمه از برهم خوردن « قاعده بازی » سخن می گویند، به مثابه نماینده ایده تغییر در انتخابات 88 شناخته شوند. آنان که اولین تصمیم پس از پیروزی خود را احیا و سازماندهی مجدد سازمان مدیریت ( به مثابه اتاق فرماندهی پروژه توسعه مدرنیستی که اصول نانوشته حاکم بر حرکت 16 سال سیستم اجرایی در عصر سازندگی و اصلاحات را در کتابی موسوم به مبانی نظری برنامه چهارم توسعه بر آفتاب انداخت ) اعلام کرده اند، فقط برای جلوگیری از تغییر وارد عرصه شده اند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 23:11  توسط سجاد صفار هرندی  | 

بر خلاف همه تحلیل هایی که تا به حال شده است، معتقدم که این سید محمد خاتمی بود که بازی مهندس میرحسین موسوی را بر هم زد و نه بر عکس. اساساً خاتمی خود مستقلاً بازی خاصی را برای انتخابات ریاست جمهوری طراحی نکرده بود که بتوان از بر هم خوردن آن سخن گفت. کاندیداتوری خاتمی محور اصلی بازی طراحی شده از سوی لایۀ رادیکال و تجدید نظرطلب جریان اصلاحات ( به زعامت غیر رسمی عالیجناب سید محمد موسوی خویینی ها ) و مستظهر به حمایت دورادور ولی مؤثر اشرافیت سیاسی محافظه کار ( به زعامت رسمی عالیجناب اکبر هاشمی رفسنجانی ) بود. خروج خاتمی این بازی را با اختلال روبرو کرد ولی در عین حال طراحی هایی که مهندس موسوی مستقلاً ترتیب داده بود را نیز به طور کامل با شکست مواجه ساخت.

به اعتقاد من مهندس موسوی از چند ماه قبل با طراحی مشخصی وارد فضای سیاسی و انتخاباتی شد و یکی از مهم ترین قطعه های پازل طراحی شده توسط او حضور خاتمی در عرصه بود! اگر چه مهندس مواضع انتخاباتی خود را اصولاً در تقابل با احمدی نژاد و دولت نهم چیده بود، اما نیاز داشت که در عین حال جایی بیرون از دعوای همیشگی احمدی نژاد و مخالفانش بایستد. تنها شیوۀ تحقق این امر آن بود که کاندیدای « مخالفان همیشگی احمدی نژاد » نیز در صحنه حاضر باشد. او طی مقطع یکی دو ماهه دی و بهمن 87 به تصریح و تلویح راه و مرام خود را از اصلاح طلبان و تکنوکرات ها متمایز می ساخت و حتی دوران سازندگی و اصلاحات را از طعنه و کنایه بی نصیب نمی گذاشت.

این موقعیت برای او چند مزیت داشت. اول اینکه قرار گرفتن او در سایه درگیری جاری میان هواداران احمدی نژاد و خاتمی امکان حرکت « چراغ خاموش » را فراهم می ساخت و توجه رقیب را عمدتاً به تحرکات پر سر و صدای خاتمی معطوف می کرد. در عین حال موسوی می توانست به تدریج با شکل دادن به فضای « نه این، نه آن »، خود را به عنوان گزینه ای که هم نقاط قوت خاتمی و هم نقاط قوت احمدی نژاد را دارد و معایب هیچ یک از این دو را ندارد، تعریف کند، اما از هر دوی اینها مهم تر، موسوی و تیم انتخاباتی او به طور محسوسی چشم امید ( یا بگویم طمع! ) به بدنه اجتماعی جریان اصولگرا دوخته بودند. در چنین فضایی آنان می توانستند از طریق تمسک به ادبیات اصولی و انقلابی و تفکیک خود از جریان اصلاح طلب موجود، بخش هایی از این عقبه اجتماعی را که به دلایلی از احمدی نژاد و دولت نهم گله مند است، با خود همراه سازند.

با چنین تحلیلی مهندس موسوی به گونه ای هوشمندانه خاتمی را به سمت کاندیداتوری هل داد! بدین ترتیب که از اعلام نامزدی خودداری کرد و به خاتمی هم اطمینان داد که با او  در انتخابات رقابت نخواهد کرد. البته به نظر من مهندس دروغ نگفت. او به واقع نمی خواست در « انتخابات » (رأی گیری) با خاتمی رقابت کند! از نظر او ماجرا از دو حال خارج نبود. یا او در پیشبرد پروژه طراحی شده موفق نمی شد و به اصطلاح یخش نمی گرفت. در این صورت او می توانست کمی قبل از انتخابات ( مثلاً زمان ثبت نام ) با استناد به دلایلی چون شرایط حساس کشور و ... به نفع خاتمی انصراف دهد. ضمن اینکه به هر حال از زاویه ای متفاوت انتقاداتی به دکتر احمدی نژاد وارد کرده و دست کم بخشی از عقبه اجتماعی او را دچار تردید و تزلزل کرده بود. اما اگر میرحسین در اجرای بازی طراحی شده خود موفق و قادر به ایجاد موج اجتماعی می شد، اطمینان داشت که خاتمی نهایتاً خود را از چنگال بازیگردانان خلاص خواهد کرد و به نفع او انصراف خواهد داد. ممکن بود این مسأله با واکنش منفی هواداران خاتمی مواجه شود ولی بخش قابل ملاحظه ای از آنان همان گونه که در سال 84 ، ظرف یک هفته متقاعد شدند که برای حلوگیری از خطر فاشیسم (!) به عالیجناب سرخپوش سابق رأی دهند، حالا هم می توانستند ظرف دو سه هفته راجع به رأی به مهندس موسوی قانع شوند.

باید اعتراف کنم که مهندس موسوی مراحل اولیه پروژه خود را با موفقیت اجرا کرد. واقعیت آن است که در نیمه دوم اسفند 87، به طور قابل توجهی در میان جمع های حزب اللهی و مذهبی به این بر می خوردیم که از مهندس موسوی به عنوان یک امکان قابل تأمل و گزینه قابل بررسی یاد می شد. برای بعضی از رفقای حزب اللهی این تصور در حال شکل گیری بود که مهندس موسوی همان احمدی نژاد است منتها بدون مشایی و کردان! بدون همه آن چیزها یا وقایع یا افرادی که توجیه و ماستمالی (!) کردن آنها خسته کننده و یا غیر ممکن شده است. یک احمدی نژاد شیک و روشنفکر پسند!

اما انصراف خاتمی به نفع میرحسین، این طراحی را در همان مراحل آغازین نابود کرد. خاتمی خیلی زودتر از آنچه مهندس پیش بینی می کرد، از پازلی که بازیگردانان برایش چیده بودند خارج شد. انصراف خاتمی در مرحله اول صرفاً آواری از ملامت، سرزنش و طعنه را از جانب نیروهای تشکیلاتی اصلاح طلبان رادیکال بر سر مهندس موسوی خراب کرد. تا قبل از این فقط نیرو های اصولگرا بودند که از موسوی می خواستند که شیوۀ یکی به نعل، یکی به میخ را کنار بگذارد و صریح حرف بزند ولی حالا این سؤال اصلاح طلبان رادیکال بود. آنها عصبی از میرحسین می پرسیدند: « فقط با بله و خیر جواب بده! ... تو بالاخره اصلاح طلب هستی یا نه؟! » برای طرحی که مهندس موسوی ریخته بود این پرسش بدترین پرسش و این وضعیت ناگوار ترین وضعیت بود!

مهندس موسوی ناچار از انتخابی زود هنگام شد و انتخابی که او کرد چندان عجیب نبود. او در سایۀ تجلیل مفصل از خاتمی، ابراز افتخار به حمایت هاشمی و قرار و مدار های نیمه رسمی با مشارکت و مجاهدین توانسته بخش اعظم نیرو های سیاسی جریان اصلاحات را با خود همراه سازد. از این پس تلاش او و دوستان جدید ( والبته در عین حال قدیمی اش ) بر این خواهد بود که عقبه اجتماعی این جریان را برای حمایت متقاعد سازند. اینکه تیتر اصلی روزنامه ها و سایت های اصلاح طلب از کنفرانس مطبوعاتی میرحسین، « مخالفت با گشت ارشاد » می شود در همین مسیر قابل فهم است. این امر به گونه ای اجتناب ناپذیر به حل و فصل – تقریباً - کامل « مسألۀ میرحسین » در بدنه اجتماعی حزب اللهی و اصولگرا انجامیده است.

با خروج خاتمی از عرصه انتخابات، سناریوی نگاشته شده توسط مهندس موسوی عملاً به پایان راه رسید و سناریوی خویینی ها - هاشمی نیز بازیگر نقش اول خود را از دست داد. آیا این عجیب است که بازیگر بدون سناریو و سناریوی بدون بازیگر یکدیگر را دریابند؟!

البته انتخابات ریاست جمهوری ما طی ادوار اخیر غالباً با نتایج غیر منتظره همراه بوده است و به ویژه تحولات یکی دو هفته آخر نقش تعیین کننده ای در شکل گیری این نتیجه دارد. بر این مبنا پیروزی مهندس موسوی یا حتی حجه الاسلام کروبی در انتخابات محال نیست. ولی بر آنم که احتمال این پیروزی به شدت کاهش یافته است. مهندس موسوی برای موفقیت، بازی در نقشی را پذیرفته که اساساً برای و متناسب با ویژگی های بازیگری دیگر نوشته شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:51  توسط سجاد صفار هرندی  |