این مقاله در اصل برای درج در نشریۀ فکرت ( متعلق به کارگروه اندیشه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.
يكم. سخن گفتن از ماهيت غرب، پيش از تفاهم بر سر حوزه و سطح بحث به يقين وافي به مقصود نخواهد بود. غرب در سطوح مختلف بحث معاني متفاوتي دارد و طبيعتاً احكام متفاوتي بر آن بار مي شود. ابتدايي ترين تلقي از معناي كلمه غرب تلقي جغرافيايي است و بر اساس اين تلقي غرب مجموعه كشورهاي سمت چپ نقشه هاي جغرافيايي و به عبارت ديگر قاره هاي اروپا و امريكاست كه از شرق جغرافيايي (خاور ميانه، آسياي مركزي و خاور دور) متمايز مي شود. علاوه بر اين در ادبيات سياسي نيز تا دو دهه قبل از تقابل شرق و غرب به كرات سخن گفته مي شد. در اين سطح غرب به مجموعه كشورهاي پيمان آتلانتيك شمالي (امريكا و اروپاي غربي) و هم پيمانان آنها اطلاق مي شد كه از بلوك شرق سياسي يعني اتحاد جماهير شوروي و مجموعه كشورهاي كمونيستي تابع آن تمايز مي يافتند. طبيعي است اگر اين دو سطح بحث از يكديگر تفكيك نشود اين گزاره كه في المثل كشور كوبا (در منتهي اليه غربي نقشه جغرفيايي) بخشي از بلوك شرق است اسباب تعجب را فراهم آورد يا تلقي ژاپن به عنوان بخشي از غرب اشتباهي ابتدايي محسوب گردد. در حالي كه هر دوي اين گزاره ها در سطح مورد بحث خود صحيح و صادق است. ليكن آنچه در اين مقال مورد نظر است هيچ يك از دوسطح پيش گفته نيست. در اين سطح غرب نه موقعيتي جغرافيايي يا واقعيتي سياسي بلكه نوعي نسبت با هستي و انسان است. نسبتي كه نخستين بار به اجمال 2500 سال پيش در خلال ايده ها و انديشه هايي در يونان باستان ظاهر شد و با عبور از تاريخ خاص خود طي دو سه قرن اخير به مرحله تحقق و تفصيل رسيده است. در اين تلقي غرب اگر چه نسبتي است كه نخستين بار در مغرب زمين ظاهر شده و بسط و گسترش يافته است اما اساساً طرحي جهاني و تاريخي جهانگشاست. با احتياط مي توان گفت از اين منظر اينك نقطه اي خارج از غرب در جهان وجود ندارد.
دوم. رسيدن به تعريفي جامع و كامل از غرب به هيچ روي آسان نيست. پيشتر آمد كه غرب نوعي نسبت با عالم و آدم است. در اين نسبت انسان دائرمدار كل هستي و محور هر چيزي است. انساني كه منبعي جز رأي و خرد خويش را براي فهم و تفسير جهان به رسميت نمي شناسد و اين رأي و خرد خود بنياد نه تنها يگانه منبع شناخت و فهم هستي كه به تبع آن تنها مرجع داراي صلاحيت براي تغيير و تصرف جهان است. به عبارت ديگر انسان براي بسامان كردن كار خود و جهان نياز به مبنا و منبعي جز خرد و دانش خويش احساس نمي كند و از سوي ديگر جهان واجد نظم و انتظامي دروني و خود اتكا قلمداد مي شود كه اين نظم و نظام از جانب خرد بشري قابل حصول و قابل كنترل است. گويي كل هستي متعلَّق (object) شناخت و تصرف ذهن انسان (subject) است. اينكه بعضاً گفته مي شود كه در اين نسبت انسان بر جايگاه خدا در الهيات سنتي تكيه زده است سخني به گزافه نيست.
اينگونه نيست كه چنين نسبتي با عالم و آدم در طول تاريخ و عرض جغرافيا مسبوق به سابقه نبوده باشد. هميشه و همه جا بوده اند كساني كه متفرعنانه فرياد «اَنَا ربّكمُ الاَعلي» سر داده و سر مستانه خود را منشأ حق و حكم تلقي كرده اند . اما اين صرفاً در دو-سه قرن اخير (يعني آنچه دوران مدرن خوانده مي شود) است كه اين چنين نسبتي با هستي و انسان به صورت غالب انديشه و حيات مبدّل و تفرعن تبديل به امري منتشر مي شود. از قرن هفدهم ميلادي بدين سو تعداد روز افزوني از اهالي مغرب زمين (و از اواخر قرن نوزدهم به بعد كثيري از ساكنان سراسر زمين) خود را در نسبتي اين چنين با هستي و انسان يافتند. اين نسبت جديد همچون هر نسبت ديگري كرانه هايي از جهان را به روي آنان بست و افق هاي ديگري را به روي آنان گشود. تاريخ عصر مدرن چيزي جز حكايت حركت در مسير اين افقهاي گشوده شده در عرصه علم، تكنيك، اقتصاد، سياست، هنر و... نيست.
سوم. مدرنيته (به مثابه صورت متحقق ايده غرب) آنچنان كه پيشتر آمد از اساس طرحي جهاني است. تجدد از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به تدريج خود را به ساكنان همه عوالم و اقاليم روي زمين تحميل كرد. البته واژه «تحميل» اگر موجب چنين برداشتي شود كه اين صرفاً توپ و تانك استعمار بود كه سير جهانگير شدن تجدد را هموار ساخت ره به خطا برده ايم. اگر چه استيلاي نظامي غرب به صورت مستقيم يا غير مستقيم نقشي چشمگير در اين روند داشته است، ليكن مسأله اصلي اين بود كه قدرت متراكم حاصل از دانش و تكنيك جديد، اهالي تمامي آيين ها و فرهنگ هاي غير غربي را دير يا زود ناگزير از دل كندن از يار و ديار (سنت) و سهيم شدن در طرح غربي ساخت. اين فرايند تحميلي بود چرا که انتخابی جز آن وچود نداشت و تحمیلی نبود ، كه در بسياري موارد با ميل و رغبت و طوع و رضا جهانگشايي تجدد گرامي داشته مي شد. و راستي چگونه مي توان با ترقي و پيشرفت موافق نبود؟!
با اين وجود گسترش طرح غربي در سراسر زمين با مقاومت هاي قابل ملاحظه اي از جانب سنت ها و آيين هاي بومي مواجه گرديد و جز در سايه در هم شكستن آنان جهانگير نشد. تنها در يك بخش از كره خاكي تجدد عليرغم تسلط و پيروزي نسبي در انهدام كامل سنگرهاي مقاومت توفيق نيافت و آن بخش عالم اسلامي بود.
چهارم. نسبت ما با غرب چيست؟ اگر با تلقي و مفهوم سياسي غرب مواجه باشيم مي توان غرب را رقيب و حتي دشمن قلمداد كرد. اما در منظري كه هم اينك از آن سخن مي گوييم غرب اساساً بخشي از خود ماست! غرب فضايي است كه در آن تنفس مي كنيم. ما نيز بر مبناي مدرسه و دانشگاه و بانك و اداره و كارخانه و پارك و جاده مان بخشي از طرح غرب هستيم. چگونه مي توانيم اين همه برخوان گسترده غرب بنشينيم و از غذاي حاضر و آماده آن تناول كنيم و در همان حال خود را بري از نسبت متجددانه با عالم و آدم بدانيم؟ باري ما نيز در درون زندان غرب متجدد به سر مي بريم و حدود فهم و عمل مان به اين سادگي امكان خروج از اين چارچوب را ندارد. اما اين تمام آنچه كه در باب نسبت ما و غرب مي توان گفت نيست. اگرچه تجدد به صورت مسلط انديشه و حيات در جامعه ما بدل گشت و سنت قدسي را تا حدود زيادي به لحاظ نظري و عملي در حجاب و مستوري فرو برد، ليكن قادر به يكسره ساختن كار آن نشد. اين چنين است كه با از سر گذراندن موج نخست ايلغار مدرن سنت قدسي بار ديگر به سازماندهي خود پرداخت و تجديد حيات يافت. اوج اين تجديد حيات در وقوع معجزه آساي انقلاب اسلامي در ايران و ظهور جريان اسلام گراي انقلابي در سراسر عالم اسلامي تجلّی يافت.
پنجم. انقلاب اسلامي اگر چه غرب سياسي را بر مبناي خوي سلطه گرانه و تاريخ استكباري آن به مبارزه طلبيد، اما در وجهي عميق تر از آنجا كه حامل نسبتي متفاوت با هستي و انسان بود در تعارض با حقيقت نظري غرب قرار می گرفت. اگرچه تحولات سالهای پس از انقلاب و مقاومت مؤمنانۀ امت از شکست غرب سياسي حكايت مي كند ولي تلقي اين شكست به خروج از اتمسفر نظري غرب مدرن بيش از حد خوشبينانه است. اين واقعبتي تلخ است ولي ما هنوز در حصار زندان غرب متجدد به سر مي بريم و حدود فهم و عمل مان به اين سادگي امكان خروج از اين چارچوب را ندارد. با این حال، انقلاب اسلامي و فتوحات عارفانۀ آن روح خدايي حفره اي بزرگ در ديوار اين زندان ايجاد كرده است. حفره اي كه امكان تابش انوار مقدس بقيه اللهي را به درون ظلمات و تاريكي عصر غربت غربي ميسر ساخته است. انقلاب اسلامي مبدأ ظهور انساني جديد و گشايش افقي جديد است ليكن تا تحقق تفصيلي عالمي ديگر و خروج از حصارهاي زندان راه درازي در پبش داريم.
ششم. در اين ميان هرگونه تلاش و تكاپو براي برقراري نوعي همزيستي و تلفيق ميان غرب متجدد و حقيقت قدسي اسلام بدون شك عقيم و منتهي به شكست است. اين دو عالم در بنياديترين معنا و مبنا (تعبد ديندارانه در برابر خود بنيادي متجددانه) با يكديگر متعارض اند و همه اجزا و متفرعات آنان در پرتو كليت عالمي كه به آن تعلق دارند تعريف مي شود. دانش و تكنيك و صنعت و نظم و انتظام غرب مدرن جز در نسبت با كليت نظري غرب معنا نمي يابد و تصور ابتدايي ابزار انگارانه از آنان ره به خطا مي برد. اگرچه تا هنگامي كه در حصار عالم غربي به سر مي بريم از سر عسرت و اضطرار گريزي از استخدام آنان نداريم. اما صرف حصول اين بصيرت و فهم غرب به مثابه يك كليت -اگرچه در كوتاه مدت نتيجه عملي بر آن مترتب نباشد- گامي بلند براي در گذشتن از حدود غرب مدرن است.
با اين وجود آن زمان كه ايده غرب به مثابه يك كليت فرو بريزد به رسم هميشگي تاريخ اين امكان فراهم مي شود كه از ميان خرده ريزها و تكه پاره هاي نظم فرو ريخته مصالح و اجزايي براي به كار بردن در ساختمان نظم جديد برگزينيم و به قول فلاسفه صورت دنياي ويران شده را به ماده (خام) عالم جديد بدل كنيم. اين اتفاق (فروپاشي غرب به مثابه يك كليت) اگرچه هنوز رخ نداده ولي آثار و علائم آن از چند دهه قبل هويدا شده است. پرسش هاي بنياديني كه از ماهيت غرب و تجدد در غالب آنچه تفكر مابعد تجددي (پست مدرن) ناميده مي شود صورت گرفته نمايانگر اين امر است.
***
در باب ماهیت غرب و عصر جدید بسیار گفته و نوشته شده است. این نوشته احتمالاً تا حد زیادی از آثار دکتر رضا داوری اردکانی، که از جمله اصلی ترین متفکرین صاحب دغدغه در این باب است ، اثر پذیرفته باشد. رجوع به کتاب های ایشان چون انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم، فلسفه چیست؟ ، فلسفه در بحران و دربارۀ غرب برای علاقه مندان به مباحث فکری مفید تر خواهد بود. هم چنین مطالعۀ کتاب ارزشمند تجدد از نگاهی دیگر از دکتر حسین کچویان و جوان مسلمان و دنیای متجدد از دکتر سید حسین نصر ( با وجود مفارقت های ریز و درشتی که در این سه دریافت از ماهیت غرب و دوران مدرن وجود دارد ) خالی از فایده نیست.